تبلیغات
رمان های من - SHUT UP NOW -فورا خفه شو! قسمت 1 ّ

SHUT UP NOW -فورا خفه شو! قسمت 1

دوشنبه 19 تیر 1396 12:29 ق.ظ

نویسنده : Bℓαcк ωι∂σω
ارسال شده در: رمان خون آشامی-ترسناک-رومانتیک فورا خفه شو! ??

http://uupload.ir/files/4wcu_untitled-1.png

کنیچیلام :|

اسم این رمان فورا خفه شو! هستش

امیدوارم خوشتون بیاد :)

عکس اشخاص توی صفحات جانبیه :)

چون کلی شخصیت توی این رمان هستش :|

فقط میگم که ادوارد و کاترین اصلی اصلی هستن :)




تاریکی...تاریکی...تاریکی...!

چند وقته اینجام؟چرا تکون نمیخورم؟چم شده؟

من سردمه...قلبم درد میکنه...چرا چشمام باز نمیشه؟

نمیتونم..حرف بزنم!...من چم شده؟

--------------------

-اما کاترین...اون...خودت میدونی راجبش چی میگن!

-احمق نباش رز! حرف رو همه میزنن!

-کاترین!اجازه نمیدم،خوشتیپه ولی با اون بری شام بخوری؟هرگز!

-آه...رز،تو خیلی احمقی...من با اون میرم!حالا چی بپوشم؟

-کاترین!میشنوی چی میگم؟

-هووف رز!اگه قرار باشه اتفاقی بیوفته برای من میوفته! فهمیدی؟ادوارد پسر بدی نیست!

-بله خیلی آدم منحرفی...اهم...محرتمیه !

-رز؟مسخره میکنی؟کمک کن چی بپوشم؟

-خودت چی دوست داری؟

-این سفیده...هم بلنده...هم رسمیه...هم شیک!

-انتخاب خوبیه اگه با این بوت های مشکی و اون گوشواره های پر دار سیاهت بپوشیش!

-عالیه!

-کاترین تو یه احمقی!

-------------

-پس که اینطور...گفت که من پسر بدی هستم؟من به این مظلومی !

-اوه ادوارد بس کن...اون حسودی میکنه!

-میدونم ... ولی باید خفه شه!عیبی نداره...درسته...شامتو بخور!

از ادوارد خوشم میاد...سرد و بی روحه ! اینجور آدما رو دوست دارم! خودمم مثل خودشم! البته وقتی رز

نباشه،ادوارد توی دبیرستا خیلی مرموزه ... طوری که کسی دوست نداره بهش نزدیک شه!اون نگاه

خطرناکش! اون چشمای نارنجی رنگش...اونها آدمو میترسونن! اونروز دیگه جایی برای نشستن من نبود،رز

هم اصلا حواسش نبود!مطمئنا هیچ کس نمیخواد با آدم تلخ مزاجی مثل من غذا بخوره! بقل ادوراد چندتا

صندلی خالی بود ... رفتم سمتشون ، همین که نشستم کل سالن ساکت شد! چیزی نمیخورد...زل زده بود

دیواره روبه روش ...ولی بعدش چرخید و خیلی وحشتناک بهم نگاه کرد،اون نگاه همه حسی داشت:دوستی

تحقیر،حماقت،غم،و مهم تر از همه وحشت! این صدا توی گوشم طنین مینداخت:

-ادوارد هستم...ادوارد مایر!

-به چیزی فکر میکنی؟

-آممم ... نه ! فقط...

-روزی که اومدی بقل من ناهار بخوری!

-اوه درسته...از کجا فهمیدی؟

-حدسش سخت نبود!

-اوهوم...من خسته ام!میتونیم بریم خونه؟

-برات یه سوپرایز دارم...اما نه اینجا ... بریم یه جای دیگه!

-اما...اگه کید بفهمه؟من باید برم خونه!

-اوه...هیچ کس اینجوری قلبمو نشکسته بود!

-ببخشید...ولی!

اخم کرد و دوباره ... همون نگاه ! :

بیا بریم خونه!

-باشه...باهات میام!

-نه یادم افتاد...یه کاری دارم!باید یه آشغال دیگه رو کم کنم!

-چی؟

-هیچی...بریم!

-------------------

-کاترین...کــــــــــــــــــــــــــــاترین!

-بله ؟ الن؟

-کید کارت داره ... !

-باشه ... الان میام پایین!

خسته تر از اونی بودم که بخوام دوش بگیرم ... موهامو شونه کردم و با شلوار خوابم پایین رفتم،کسی تو

خونه ی ما بعد خواب لباسشو عوض نمیکنه...الن و کید هردو سر کارن ! منم دبیرستان!

-سلام...کید کارم داری؟

-اون دختره،رزا هارتنر، دوستت نیست؟

-آره...دیروز اینجا بود!

-مرده!

-چی؟شوخی خوبی بود کید!

-شوخی چیه؟میگم مرده ! ایناهاش تو روزنامه ! خفه ش کردن طوری که آخراش انگشتاش فرو رفته تو

گردنش!

-....

-حالت خوبه؟

-من...من...

از حال رفتم... و کلمه ای که روی پیشونی رز نوشته شده بود رو نخوندم!

---------

-بالاخره به هوش اومد!

-آه...الن!...سر درد بدی دارم!

-چون وقتی از هوش رفتی...سرت خورد به گلدون نازنینم و شکست!

-متاسفم...ولی چرا...آه...رز!

-تو خیلی ریلکسی کاترین! بهترین دوستت مرده ... اونوقت!

-مرده...برای یه آدم مرده ناراحتی فایده ای هم داره؟این کارها ...اونو بر میگردونه؟

-کاترین...خیی عجیب شدی!برای دوستت ناراحت نیستی؟

-البته که ناراحتم...!(توی دلم گفتم : ولی تو منو درک نمیکنی!)

-باشه...کلاساتو ویرایش کردیم برای بعد از ظهر...!

-آه...چرا؟ من فقط دو تا کلاس بعد از ظهر داشتم ...آه!

-میتونی از کید سانچز بپرسی!

-آه...قول میدم برای سال های بعد تحصیلم...با خرج خودم برم مدرسه شبانه روزی!

-فکر ایستادن روی پای خودت...فکر خوبیه!البته تو این حرفو از اولین سال مدرسه ت میزنی!

بالشتی رو به طرف الن پرت کردم...

من خیلی گرسنمه ... هنوز تا ساعت کلاس هام کلی وقت هست!اینجا شهر کوچکیه و برای بعد از ظهر

هم کلاس دارن،این افتضاحه...

-اَه...بروکلی!متنفرم ازش!ممنون سیر  شدم!

-کیـــــــــــــــد ، یه چیزی بهش بگو!اگه چیزی نخوره ضعیف میشه!

کید فقط شونه بالا انداخت...در رو میزدند!

-باز میکنـم!

کید رفت من روی مبل دراز کشیدم ، پوفــــی از سر بی حوصلگی هم کشیدم، تا این که صدای یک نفر منو

به خودش جلب کرد! صدا ماله...ادواردِ!

-سلام...امم..مخواستم بپرسم اجازه میدین با کاترین بریم بیرون؟

-الان این وقت روز؟

سریع از جام پریدم،زبون تیز کید گردن هم میزنه،ممکنه یکار کنه که ادوارد ازم ناراحت بشه!

-اههه...ادوارد!سلام!

-بریم بیرون؟

و این صدای تیز کید بود:

نــــــــــــه

و بعد همون نگاه چند گانه ، البته افتضاح تر! این خیلی وحشتناک بود! کید دوباره گفت:

دو ساعت!کلاس داره...

متعجب شدم...کید؟ به همین راحتی ها پا پس نمیکشید! چرا پس؟ خیلی عجیبه!

-نمیای بریم؟

-اوه...چ..چرا! الان !

وقتی اومدم پایین کید ساعتشو تنظیم کرد و گفت:

دو ساعت!

وقتی رفتم دم در ادوارد گفت:

-شلوار قشنگی پات بود!

و یادم افتاد که با چه وضعی اومده بودم دم در! اه افتضاح شد!

-نظر لطفته !

-اومدم راجب سوپرایز دیشبم...میتونیم الان بریم؟

-خب...آره!

ولی اصلا دلم نمیخواست و نباید هم میرفتم...

یه خونه اشرافی بود،البته خیلی کثیف!باغ پر بود از گل های رز آبی! اینقدر گل رز آبی رو من یکجا ندیده بودم!

باغ بزرگی که روبه روم بود،توی این شهر عمرا یه همچین خونه ای باشه! اما...ما خارج شهریم؟ درسته این

خونه خارج از شهر ساخته شده! پس ادوارد اینهمه راهو تا دبیرستان میاد و میره؟

-کل راهو با ماشین میام و میرم!

-عه؟از کجا...فهمیدی؟

-چی؟...فقط گفتم کل راهه از دبیرستان با ماشین میام و میرم!

-آها...

وقتی رسیدیم درم در دستشو جلو آورد ، دستش پر بود از شکل ها خالکوبی های عجیب ، دستبند های

عجیب و غریب:

-افتخار میدین؟

-اوه البته ...!

و من پوزخند روی لبشو ندیدم...

خونه خیلی بزرگی بود،خونه ی ما اندازه یه اتاق این خونه هم نبود! اونجا محشر بود ... مبل های سفید پرده

 مخملی که هر اتاقش یه رنگ بود،ولی سالن اصلی مبل های سفیدی داشت با میز های طلایی و سلطنتی

بعد میرفت اتاق های بالا ، باورم نمیشد،یه پسر تنها توی این خونه زندگی کنه!از پله ها بالا میرفتیم، یک

عالمه عکس دختر روی تابلو بود!همه هم با یه لباس سفید، آنا ، بوآ ، کیرا و... به ترتیب حروف بود وقتی به

کلمه ر که رسیدم عکس آشنایی رو دیدم !

رزا هارتنر

قلبم درد گرفت ، من جلوی کسی گریه نمیکنم ، ولی توی این دو شب تا صبح برای بهترین دوستم اشک

ریختم، ادوارد گفت:

-دوستت بود!

-عکسش اینجا چیکار میکنه؟

-اینجا مثل یه کلکسیونه، عکس دخترایی که خوشم میاد و میزنم اینجا بزودی یه عکس از تو هم اینجا زده

 میشه!

و من منظورشو نفهمیدم و لبخند زدم...!

-میخوای چی نشونم بدی؟

-بیا  باهام!

وارد اتاق شدیم ، چشمامو بسته بودم ، اینو ادوارد گفت ، جلوی اون قدرت سرپیچی ندارم!

-باز کن!

اتاق پر بود از عروسک های دختر که لباس های پر چین و بلندی داشتن نشسته ، در حال رقص،در حال

صحبت ، خوردن و...

-خوشت اومد؟

-خیلی قشنگن!هی اون یدونه خیلی خوشگله!هم خودش و هم لباسش!

-تازه کجاشو دیدی؟

ادوارد رفت و پشت عروسک رو کوک کرد، شروع کرد به رقصیدن ، خود ادوارد هم باهاش میرقصید!به کارهاش

میخندیدم ، کی میگه که ادوارد عجیبه؟اون اصلا هم اینجوری نیست!

-اسمشو گذاشتم الیزابت!بهترین دوستمه!البته بعد از تو...

و من فقط خندیدم!و توی دلم گفتم : از تنهایی با عروسکا دوسته!

-البته خدمه هم هستن...که صد البته فقط اونا خدمتکارن!

-جدا خدمتکار هم دارین؟

-دارم...5 نفر بیشتر نیستن!

-هوم!

-خب بشین ...

-باشه !

-از دست دادن دوستت ناراحتت کرده؟

-آره خب...به اون شکل وحشتناک!

-خب چرا براش گریه نمیکنی؟چرا اومدی با من بیرون؟

- تو حالمو خوب میکنی...گریه اونو بر نمیگردونه!

-خودتو گذاشتی جای اون؟وحشت و ترسی که قبل مرگش داشته؟اون دردی که کشیده؟هنوز اون پلیسای

احمق دنبالشن!

-منظورت چیه؟

-هیچی!

-هی دوتا جای دیگه برای عروسک! چرا خالی ان؟

-بزودی...روی اونا رو هم عروسک میزارم!

-خیلی جالبه!

-بله دقیقا!

- چه حسی داشتی وقتی دوستتو کشتی؟

-چی؟

-وقتی رز رو کُشتی!حس خوبی بود نه؟

-راجب چی حرف میزنی؟من رز رو کشتم؟اون ساعت با تو بودم!

-من که چیزی به یاد نمیارم!

-دیگه بسه شوخی خوبی بود واقعا ...

-قیافم میخوره که با کسی شوخی داشته باشم؟

همون نگاه پر درد و وحشتناک ، رنگ چشم هاش که تیره تر میشد! خدای من ! روی اون جایگاه عروسک

نوشته رزا هارتنر! و دومی...

کاترین سانچز!

و حالا همه چی روشن شد! اینا همه آدمن ...آدم هایی که ادوارد کشته، و حالا اون پوزخند وحشتناکو میدیدم

حالا همه چی معلوم شد (باید خفه شه...) اینو ادوارد گفت! اون تابلو ها ! همه دختر هایی بودن که این

آشغال کشته! و حالا نوبت خودم رسیده...من چقدر احمق بودم که نفهمیدم!وحشت زده بودم،همیشه ارزو

یمکردم تو خواب بمیرم...ولی...اون ذره ذره منو میکشه!ومن... نابود میشم! اون بدن منو دستکاری میکنه تا

به شکل یه عروسک موزیکال در بیارم،ساعت ها کوکم میکنه و من بی احساس میرقصم!حتی نمیتونم راحت

بخوابم!این حق من نیست!

-ترسیدی؟تو خیلی شبیه الیزه هستی!چشمات...با اینکه سیاهن ! ولی به درشتی چشمای الیزه س!

-چی داری میگی دیوونه؟الیزه کیه؟کمک یکی کمکم کنه ! بزار برم!

-سوپرایز اصلی مونده!نمیتونی بری!

و همون نگاه وحشتناک!





دیدگاه ها : حـــرف
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 06:17 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار