تبلیغات
رمان های من - رمان کالج گرند قسمت 4 ّ

رمان کالج گرند قسمت 4

شنبه 17 تیر 1396 11:00 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-رومانتیک کالج گرند ??





دارارارارااامم!

قسمت چهارمو آوردممم!

برید ادامه
از زبون لولا:
آخیششش!بالاخره تمرینامون تموم شد..زنگ درو زدمو مامانم درو باز کرد...کیفمو ازم گرفت و گفت:خوبی؟
منم به بدنم کش و قوسی دادمو گفتم:آره بابا!چرا انقدر حساسی مامان جونم؟نقاشی کشدم کوه که جابجا نکردم!
مامانمم برای هزارمین بار گفت:نمیخواد به خودت فشار بیاری اصلا نمیخواد وارد مسابقه بشی!
منم برای هزارمین بار جواب دادم:نه مامان به خودم فشار نمیارم!اینا هم همش تمرینه و واسه ی خودم خوبه!تازه امروز روز آخره تمرینه.فردا یعنی پنجشنبه انتخاب شده ها رو اعلام میکنن.جمعه هم استراحت داریم  انتخاب شده ها شنبه مسابقه دارن..!اگه هم که انتخاب نشم،و دوستام انتخاب بشن،باید برم مسابقشونو ببینم و تشویقشون کنم!
مامانمم سرمو بوسید و گفت:دختر مهربون خودمی دیگه!
منم لبخند شیرینی زدم و رفتم توی اتاقم تا لباسمو عوض کنم.گرسنه نبودم درنتیجه توی اتاقم موندم و فکر کردم..یعنی ممکنه منو انتخاب کنن؟!
یه پیامک برام از طرف کریستال اومد:
+سلام.لولا چطوری؟رسیدی خونه؟!
- آوره.تو چی؟
+منم رسیدم..لولا حالت خوبه؟
- آره. چرا؟
+هیچی آخه جواب سوال حالت چطوره رو ندادی..همیشه وقتی حالت بده جواب این سوالو نمیدی!
- واقعا؟
+ دیوونه! نگو نمیدونستی که باورم نمیشه!
ـ چه خبر از رقص؟میدونی که فردا مسابقه دهنده هارو انتخاب میکنن
+آه!میدونم ولی ترجیح میدم راجبش حرف نزنم..!
- چرا؟
+واقعا لولا؟داری میپرسی چرا؟چون که استرس دارم به همین دلیل!
خندیدم و نوشتم:
- آها..:)ولی میدونی که مهم نیست..خودتو نگران نکن!
+ باشه.سعیم میکنم.از بقیه ی بچه ها خبر داری؟
- بقیه؟کیا؟
+ بوآ.آلیس.جیکوب.الکس.جان؟
- نه چرا باید خبر داشته باشم؟
+ نمیدونم!آخه تو که شماره ی جان رو داری و جان هم شماره ی جیکوب رو داره و جیکوب هم شماره ی آلیس رو داره.و بوآ هم شماره ی جیکوب رو داره!و یه حسی به من میگه آلیس شماره ی الکس رو هم داره!
- خیلی بهش فکر کردی نه؟!
+نه بابا:)راستشو بخوای چرا!من برای اینکه حواسم از فردا پرت بشه به همه چیز دارم فکر میکنم جز مسابقه!
انقدر باهاش حرف زدم که خوابم گرفت و صبح هم با صدای زنگ تلفنم بیدار شدم:
با خواب آلودگی به تلفنم نگاهی انداختم و دیدم ۵ دقیقه زودتر از معمول بیدار شدم با صدای گرفته جواب دادم:
- الو؟
+ الو لولا؟بیداری؟
- آره کری (من کریستالو اینجوری صدا میکنم) لابد بیدارم که دارم حرف میزنم دیگه
+به نکته ی ظریفی اشاره کردی!لولا چرا نمیای کالج؟
- الان اونجایی؟
+آره دیگه امروز ۱۵دقیقه زودتر باید میومدیم کالج..یادت رفته؟
- ای ای!الان میام
و بعد قطع کردم..موها سریع بستم و یه پیرهن بنفش تاروی زانو پوشیدم خیلی سریع آرایش کردمو از خونه زدم بیرون و تا خود کالجو دویدم.
دقیقا قبل از سخنرانی مدیر به سالن اصلی رسیدم و کری رو دیدم که داره برام دست تکون میده وقتی نزدیک تر شدم متوجه شدم بوآ و آلیس و الکس و جان و جیکوبم اونجان!دهنم بازموند و گفتم: وای!چه جالب دوباره اتفاقی پیش هم نشستیم!
کریستال هم درحالی که به جای خالی پیش خودش اشاره میکرد گفت:راستشو بخوای نه:)همه مون با هم اومدیم!
منم تعجب کردم:چرا؟
+راستشو بخوای من فقط دنبال آلیس میگشتم،چون رشته ی دوتامون ورزش بود فکر کردم بتونه به سوالام جواب بده چون ترم دومیای رقص هیچ کدومشون با من حرف نمیزنن و در نتیجه منم باهاشون حرف نمیزنم اخم کردو ادامه داد: وقتی رفتم پیش آلیس بوآ رو هم اونجا دیدم.هرسه تایی داشتیم به سمت سالن اصلی حرکت میکردیم که جیکوب و جان و الکس هم مارو دیدن.جیکوب و الکس به زور جانو کشیدن و همه مون با هم به سمت سالن اصلی حرکت کردیم.
- عجب!
یهو صدای مدیر بلند شد:دانش آموزان عزیزم وقتشه که انتخاب شده هارو اعلام کنیم.
در گروه نمایشنامه نویسی:
ترم یک.انتخاب شده ها:
آنجلا.استیو و بوآ لطفا بعد از اتمام حرف هام پیش من بیان
یهو منو کریستال و بوآ کلی دست زدیم و تشویق کردیم و دیگه اصلا اسامی ترم دومیا رو نشنیدیم فقط جیغ میکروفون رو شنیدیم اونم به خاطر این بود که مدیر دوباره سیم میکروفون رو خراب کرده بود!در نتیجه توی اعلام اسامی ها تاخیر افتاد!
جان با تعجب نگاهی به من و کریستال انداخت و گفت:خوشحالی اونو میتونم درک کنم ولی شما دوتا چتونه؟
کریستال هم با همون لحن متعجب گفت:مگه اصلا تعجب داره؟خب بوآ دوستمونه دیگه!تازه مگه اشکالی داره برای کسی خوشحال بشیم؟
جیکوب گفت:دوست؟شما سرجمع فکر کنم فقط۳ بار دیدینش!ولی خب کلا جیغ جیغویید! و بعد نیشخند گنده ای زد و ادامه داد:احتمالا بوآ شمارو دوست های خودش نمیدونه!اون عاقل تر از این حرفاست!
بوآ هم نگاه بدجوری به جیکوب کرد و گفت:اتفاقا خیلی هم دوستامن!تو هم میتونی یاد بگیری دهنتو برای دو دقیقه هم که شده ببندی!و بعد به منو کری لبخند زد!
کریستال هم زبونشو برای جیکی درآورد و گفت:یه غول تشن همیشه یه غول تشن میمونه!
جان و الکس و آلیس و منو کری هم زدیم زیر خنده.
دوباره صدای مدیرو شنیدیم:
امم..خوب متاسفم.ادامه میدیم.
در گروه نقاشی:
ترم یک: جک.انیا.کارل.اولیور
دست کریستالو سفت فشار دادم
ترم دو:جیکوب و لولا
دوباره صدای داد هوار تشویق از سمت کری و جیکی و آلیس و الکس و بوآ اومد ولی من اصلا صدام درنمیومد.!خیلی خوشحال بودم و خیلی خیلی هم استرس داشتم
کریستال گفت:ایول!کاشکی منم دربیام
بعد لحظه ای دوباره گفت:نه نه نه نظرمو عوض کردم!نمیخوام دربیام..البته نمیدونم!!!
مدیر ادامه داد:
گروه بعدی رقص:
ترم یک دو دختر و سه پسر:
جیک.جانیوش.متیوس و کارا و کیستای
همه مون نگاهی به کریستال انداختیم ولی اون به جای اینکه ناراحت باشه تعجب کرده بود!کریستال گفت:آخه ما اسمی به نام کیستای توی کلاس ن...
نتونست حرفشو تموم کنه چون مدیر یهو عربده کشید:اشتباه شد!نوشته کریستال!خیلی ببخشید!
تا اینو شنیدیم همه مون به جز جیکوب و جان بلند شدیم و جیغ و دادو هورا کردیم.جیکوب دهن کجی کرد ولی جان هم آروم دست زد!
پسره ی غد روش نمیشه جیغ و داد و هوار کنه!
ترم دو:سانی.مونیا.کایل.دیمان
صدای تشویق از دو ردیف جلوترمون بلند شد 
مدیر ادامه داد:
گروه بعدی:تکواندو
ترم یک:سارا.امیلی.جیبل.جیان
همه مون نفسامونو حبس کردیم
ترم دو:اریاس و آلیس
دوباره همون جیغ و همون کاسه!انقدر امروز دست زدم  که دستام قرمز شده بودنو درد میکردن اما بازم به دست زدن ادامه دادم.بلندترین صدای دست هم مال الکس بود!شاید کری راست میگفت که آلیس احتمالا شماره ی الکس رو داره:)
اصلا توجهی به اسم های گروه های باغبانی و نمایش و هنرهای تجسمی نداشتم.الان هممون فقط منتظر دوگروه شنا و اختراع بودیم
وقتی که اسم الکس توی گروه اختراع دراومد تقریبا مطمئن بودیم که جان هم باید دربیاد
الکس به جان گفت:هممون باهم میریم به مسابقه اگه مادراومدیم تو هم حتما درمیای.یعنی قاعدتا باید دربیای
جان با حالتی مردد گفت:معلومه!
آلیس وجیکوب هم داشتن میگفتن همه مون باید توی مسابقه تلاش کنیم!جان تو هم باید برنده بشی
کریستال به جان نگاهی کرد و گفت:البته...من بچه های گروه شنارو دیدم خیلی کارشون درسته!جان لازم نیست برنده بشی..ما همه رقبای آسونی داشتیم.و تو هم استعداد زیادی داری ولی اگه برنده نشی هم اصلا مهم نیست!
جان نگاهی انداخت و حس کردم میخواست یه چیزی به کری بگه اما مدیر خرمگس معرکمون که تازه یه لیوان آب خورده بود ، شروع به حرف زدن کردو نذاشت جان حرفی بزنه:
گروه شنا:
ترم یک:انیا.کالوین
ترم دو:جیمز.جان.کویین و امیلیا
هممون میخواستیم دوباره جیغ و داد راه بندازیم که مدیر گفت:متاسفانه باید اعلام کنم که ما اسامی رو از قبل به مسابقه داده بودیم وتوی گروه شنا ترم دو اسم دو دختر نوشته شده بود.سانیا و امیلیا اما سانیا تصادف کرد و پاش رو شکوند!درحال حاضر فقط دو شناگر دختر و ۱۰ شناگر پسر توی کلاس شنا داریم اما یکی از شناگرهای دخترمون پاش شکسته!در نتیجه مجبوریم یکی دیگه رو بفرستیم چون از قبل گفیتم دو دختر میفرستیم!حالا باید بپرسم که کسی هست که شنارو در حد حرفه ای بلد باشه؟
تنها اسمی که به ذهنم رسید کریستال بود!
کریستال عاشق شنا بود و توی یه استخر به عنوان کار پاره وقت، غریق نجات میکرد .نگاهی به کریستال کردم ولی اون دستشو بالا نبرد
سریع گفتم :
- کریستال دستتو ببر بالا بدو 
+ها؟چرا؟من گوش نمیدادم حواسم جای دیگه بود
به زور دستشو بردم بالا  آقای مدیر هم نگاهی به دخترهایی که شنا رو حرفه ای بلد بودن انداخت.فقط ۴ نفر دستشون رو بلند کرده بودند.
گفت:همین الان با بقیه ی انتخاب شده ها به دفتر من  بیاین.بقیه هم مرخصین!
منو کریستال و بوآ و آلیس و جان و جیکوب و الکس از سر جامون بلند شدیم تا به دفتر مدیر بریم!
کریستال نگاهی به من انداخت و گفت:چرا باید دستمو میبردم بالا؟
منم براش توضیج دادم و بعد دست کریستالو محکم گرفتم..میدونستم احتمالا الان مثل خودم خیلی استرس داره..!
ما هم به همراه بقیه ی انتخاب شده ها رفتیم توی دفتر مدیر.دفتر مدیر اتاق خیلی بزرگی با پرده ها و مبل های سبز و کاغذ دیواری های کرم و سبز بود!
مدیر از قبل اونجا منتظرمون بود و بعد از وارد شدن همه ی انتخاب شده ها شروع به صحبت کرد..اولش به خاطر استرس نفهمیدم که شروع به حرف زدن کرده ولی بعدش کم کم متوجه حرفاش شدم:امیدوارم ببرید!همه ی تلاشتون رو بکنید باشه بچه ها؟فردا هم مدرسه برای تمرین کردنتون بازه ولی اجباری نیست بیاین و تمرین کنین!
بعدشم کلی برگه داد دست الکس و ازش خواست پخششون کنه.الکس هم از ما شروع کرد و به همه ی بچه های توی اتاق یه برگه داد که آدرس محل مسابقه و زمان شروع همه ی مسابقات رو نوشته بود.
مسابقات هنر:ساعت ۱۰ صبح تا ساعت ۲ بعد از ظهر
مسابقات باغبانی:۱۰ صبح تا ساعت ۱ بعد از ظهر
مسابقات تکواندو:۱۱ صبح تا ساعت ۱ بعد از ظهر
مسابقات هنرهای تجسمی :ساعت ۱۱ صبح تا ۳ بعد از ظهر
مسابقات رقص:۱۱ صبح تا ساعت ۱ بعد از ظهر
مسابقات نمایش:۱۲ ظهر تا ۳ بعد از ظهر
مسابقات اختراع:۱۲ ظهر تا ساعت ۶ بعد از ظهر
مسابقات شنا:۲ بعد از ظهر تا ۴ بعد از ظهر
مسابقات نمایشنامه نویسی ۲ بعد از ظهر تا ۴ بعد از ظهر
عجب!چه برنامه ی مزخرفی!
منو کریستال نگاهی بهم کردیم و گفتیم:گندش بزنن ! بعدم هردو با هم خنده ی عصبی کردیم!
همون موقع مدیر با بلندگوش گفت:داوطلبای مسابقه ی شنا بیان اینجا.
کریستال لبخندی عصبی زدو رفت پیش مدیر.دیدم که مدیر داره با اونا حرف میزنه ولی بخاطر شلوغی زیاد نمیفهمیدم چی میگن پس رفتم پیش جان و جیکوب.
جان گفت:میتونی به یه ساعت آخره مسابقم برسی!البته اگه اون موقع نوبت من باشه!
جیکوبم جواب داد:مجبورم بیام؟
اینجا بود که آلیس گفت:هی!به مسابقه ی منم نمیتونی بیای؟
بوآ گفت: من میتونم بیام البته فکر کنم
جان هم خیلی نامحسوس به من نزدیک شد و گفت:پس شنا هم بلده؟
+کی کریستال؟
- اوهوم
+آره.عاشق شناست!
- هوم...
+کوفت و هوم!اصلا به تو چه؟
بعد دیدم که کریستال داره میاد اینوری..همون قیافه رو داشت که هروقت استرس داشت و نمیخواست نشون بده استرس داره،به خودش میگرفت و بعد گفت:الان باید برم تست بدم
جیکوب یهو حواسش جمع شد و گفت:چی؟چه تستی؟
الکس هم گفت:تست؟
کریستال آهی کشید و گفت:شنا!
بوآ گفت :ماهم میایم!
کریستال گفت:خب کلاستون دیر میشه!
آلیس گفت:مهم نیست!
جیکوب گفت:من یکی که نمیام.تو چی جان؟
جان گفت:منم نمیخوام بیام ولی الان کلاس شنا دارم در نتیجه مجبورم!
الکسم گفت:آلیس میاد!منم هستم!تو چی لولا؟
منم با تعجب گفتم:واقعا به اومدنم شک داشتید؟
خلاصه اینجوری شد که ما (به جز جیکوب )مثل دم دنبال کریستال راه افتادیم!مدیرم که اصلا محلمون نذاشت..راستش یکم تعجب کردم چون قاعدتا نمیبایست به جز اون ۴ نفر داوطلب کسی دیگه میرفت توی محوطه ی استخر ولی خب فکر کنم بخاطر الکس کاریمون نداشت..!
تا به محوطه ی استخر رسیدیم به اون ۴ تا داوطلب دختر، بلوز و شلوارک مخصوص شنا دادن و معلمای شنا با کلی برگه برای ارزیابی اومدن.ما هم همینجوری اون کنار وایسادیم و نگاه کردیم.جان هم لباساشو عوض کرد و با بقیه ی بچه های شنا نگاه کردن.کریستال سرشو برگردوند و برام با هیجان دست تکون داد.منم لبخند زدم!
از بچگی همینطور بودیم.کریستال خیلی پر انرژی و شاد دست تکون میداد و منم لبخند میزدم یه جورایی جزو شخصیتمون بود!
کریستال سومین نفری بود که پرید توی آب و از همشون رکورد سریع تری رو زد!
من و بوآ و آلیس  الکس دست زدیم و تشویقش کردیم.ولی معلما درخواست یه مسابقه رو هم دادن پس کریستال و اون ۴ تا دختر دیگه با هم مسابقه دادنو کریستال دوباره اول شد!البته یه اشکالات فنی ای توی شناش بود ولی سریع تر از همه رسید و از آب دراومد و رفت پیش معلما اون سه نفر دیگه هم همینکارو کردن!
معلما هم کریستال رو برای مسابقه انتخاب کردنو گفتن بایدفردا حتما برای تمرین بیاد.
یهو دیدم کریستال داره میدوه سمتم و منم سریع رفتم سمتشو بغلش کردم..البته همه ی لباسام خیس شد ولی خب مهم نبود!
بعد یکی از معلما که پوست سفید و موهای قرمزی داشت گفت:یه نفر باید باهات تمرین کنه.بعد نگاهی به بچه ها شنا انداخت و گفت:تلی سان میتونی فردا باهاش تمرین کنی؟
اون پسرم که موهای سبز و چشمای زردی داشت و جزو انتخاب شده ها نبود گفت:باشه!
بعد مدیر نگاهی به کریستال انداخت و گفت:بین مسابقه ی خودت و شنا فقط یه ساعت فاصله هست مطمئنی میتونی؟
کریستال هم مصمم سرشو تکون داد و گفت:بله.تازه ممکنه منو اول از همه برای مسابقه ی رقص ببرن! در نتیجه بقیشو وقت آزاد دارم!
کریستال خیلی خیلی خوشحال بود پس منم براش خوشحال شدم و خندیدم ولی کارم خعلی اشتباه بود چون مدیر توجهش به من جلب شد و گفت:شما کلاس ندارید؟
منم لبخند بزرگی زدمو و گفتم الان میریم!
با اینکه لباسم خیس بود ولی سریع دویدم تا به کلاسم برسمو و برای مسابقه تمرین کنم
****************************************************************
میدونم این قسمت خیلی خیلی کوتاه بود ولی ببخشید بقیه قسمتا بلند ترن:)
راستی یه نویسنده ی جدید داریممم:)




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 04:04 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار