تبلیغات
رمان های من - رمان کالج گرند قسمت 3 ّ

رمان کالج گرند قسمت 3

شنبه 10 تیر 1396 05:10 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-رومانتیک کالج گرند ??


قسمت ۳

ببخشید دیر شد..میهن بلاگ نمیدونم چش بود!

برید ادامه و یادتون نره انتقادات و نظراتتون رو بگید:)
از زبون کریستال:
آخخ..همه ی بدنم از بس تمرین کردم درد میکنه!امروزم که تازه روز دومه کالجه!
به بدنم کش و قوسی دادمو رفتم سر کمدلباسام..یه شلوار پاره ی آبی رنگ و یه بلوز سفید ساده ازتوی کمد درآوردم و کفشای سفیدمم پوشیدم..تصمیم گرفتم موهامو صاف کنم..بعد از صاف کردنشون گربمو ناز کردمو از اتاقم اومدم بیرون و با مامان و بابام خداحافطی کردمو به سمت کالج حرکت کردم..اصلا هیچوقت عادت ندارم صبحونه بخورم ولی درعوضش نهار رو باید زود بخورم..تا خود کالج داشتم به چیزای مختلف فکر میکردم که یهو یکی گفت:به به جوجه اینجاست که!
جوجه؟!مرتیکه ی پررو !وایسا ببینم فکر کنم همون پسر موسفید توی جشنه!
برگشتم و دیدم بعله یه غول تشن کنار یه غول تشن خیلی خوشکله دیگه وایساده!
+شما همونی نیستی که با بی ادبی تمام به من گفت که خفه شم؟
ـ شما همونی نیستی که با پررویی تمام گفت من بیمار روانی ام؟
+نگفتم شما بیمار روانی ای .گفتم بیمار روانی بودن جرم نیست!خب تازه به رفتارتون میومد باشید..ولی من که به هیچ عنوان قضاوت نمیکنم. و بعد یه لبخند گله گشاد زدم و توجهم به پسر موخاکستری کنارش جلب شد که داشت خیلی آروم میخندید..
ـ جان !تو طرف کی هستی؟!برای چی داری میخندی؟
اون یکی پسره هم که ظاهرا اسمش جان بود،چشمای آبیشو تکون داد و گفت:
من کی خندیدم جیکی؟؟و بعد دوبار زد زیر خنده.
ـ خاک تو سرت جان!تو که خیلی کم میخندی بعد به نظرت این خنده داره؟حرف این جوجهه..؟
من اونارو توی حال خودشون گذاشتم تا باهم دعوا کنن و یهو دیدم لولا داره میاد سمتم..
+سلام لولا ..
یهو لولا روشو برگردوند سمت اون دوتا غول تشن و گفت:جان؟!
جان هم در حالی که داشت میخندید روشو برگردوند و گفت:سلام لولا!
منم که گیج شده بودم گفتم:میشناسیش؟
لولا هم گفت:آره پسر خالمه!
بعد ادامه داد:خیلی وقته که ندیدمت..مامانت دیگه نمیاد پیشمون!
جان هم شونه بالا انداخت گفت:به نظرت برای من مهمه؟!
عصبی شدم..چرا این پسرا همشون پرروان؟
لولا چشماشو چرخوندوبه من اشاره کرد بعد گفت:این کریستاله!بهترین دوستمه..یادته قبلا یه بار دیدیش.
بعد منو جان همزمان به هم نگاه کردیم وگفتیم:
+منو دیده؟
ـ اونو دیدم؟
لولا خنده ای کرد و گفت:یادت رفته وقتی راهنمایی بودیم عکسشو نشونت دادمو تو هم گفتی خیلی خوشکله؟
یهو جان انقدر قرمز شد که من خندم گرفت..بعد گفت:فکر کنم اشتباه گرفتی لولا..حتما یکی دیگه بوده!
لولا هم گفت:نه خودت بودی قشنگ یادمه!
از اون پشت اون پسره جیکوب با خنده اومد جلو و گفت:پس به نظرت این جوجه خوشگله؟!به همین دلیل به حرفش خندیدی؟؟و بعد هم زد زیر خنده..
جان خیلی عصبانی شد و گفت:خفه شو!این دختره نه خوشگله نه بانمک! و بعدشم سریع از بغلم رد شد..مرتیکه روانی!خب مگه من گفتم تو گفتی که من خوشگلم؟!خوب البته درکش میکنم یه جورایی این جیکوب وزغه آبروشو برد..البته لولا هم در این زمینه دست کمی از جیکوب نداشت!
لولا لبخندی زد و گفت:بذار حدس بزنم..اصلا ازش خوشت نمیاد نه؟این همون پسری بود که براش بنر تشویقاتی درست کردم
منم جواب دادم:حس خاصی بهش ندارم! میدونی..
میخواستم ادامه ی حرفمو بزنم که یهو بلند گو گفت:تمام بچه های ترم ۱ و ترم ۲ سریعا به سالن اصلی بیان..منو لولا هم نگاهی به همدیگه کردیم و من به دنبال لولا به سمت سالن اصلی حرکت کردم.
*********************************
از زبون بوآ:
میخواستم وارد کالج بشم که یه اعلامیه از توی بلندگو پخش شد که میگفت بچه های ترم ۱ و ۲ باید برن به سالن اصلی پس وارد کالج شدمو سعی کردم حدس بزنم سالن اصلی کجا میتونه باشه..بعد از ۵ دقیقه پیداه روی توی اون کالج خیلی گنده حدس زدم که گم شدم!که یهو همون جیکی که شمارشو وارد گوشیم کرده بود رو جلوم دیدم که داشت میخندید.بعد گفت:جان..چته بابا؟تو که معمولا اهمیتی به اینجور چیزا نمیدادی؟
بعد چشماشو چرخوند و نگاهش به من افتاد بعد از یکی دوثانیه منو یادش اومدو گفت:
ااامم..سلام!تو هم توی این کالجی؟وای!چهقدر دنیا کوچیکه!راستی چرا بهم زنگ نزدی؟!
منم گفتم:سلام!بعد ادامه دادم:دلیلی نمیدیدم به کسی که نمیشناسم زنگ بزنم..حالا هم میخوام برم به سالن اصلی.. مطمئنا شما هم ترم اولی یا دومی هستین پس میتونید راهو نشونم بدید؟
جیکوب لبخندی زد و گفت:حتما!خودمونم میخواستیم بریم همونجا..دنبال من بیا. و بعد حرکت کرد
اون یکی پسر خیلی خوشگل کناریشم با صدای خیلی آرومی اداشو درآورد:حتما!خودمونم میخواستیم بریم اونجا!و بعد جلوتر از جیکی به راه افتاد.منم دنبالشون راه افتادم..از اونجایی که یکم دیر رسیدیم ،همه ی صندلی ها تقریبا پر شده بود به جز چند تا صندلی توی ردیف سوم..که یه دختر مو و چشم آبی با یه دختر چشم سبز مو قهوای و یه دختر موسیاه چشم آبی که قبلا به من خورده بود هم توی اون ردیف بودن.. یه پسر مو آبی هم سه صندلی اونور تر نشسته بود.دستی به موهام کشیدمو به اون دوتا پسر قدبلند و عضله ای گفتم:بیاین!فقط اینجا جا هست!اون دو تا هم سری تکون دادنو بعد از من  وارد ردیف سوم شدن..من پیش اون دختر مو مشکی نشستم و جیکی(امیدوارم اسم واقعیش نباشه!)پیش من نشست و اون یکی پسره هم پیش جیکی نشست...و اونرشم اون پسر مو آبی نگاهی به ما کرد و اون پسر مو خاکستری جذاب گفت:فاصله ی احتماعیمون واقعا کمه!اصلا خوشم نمیاد!
ولی سرجاش ،پیش اون پسر زیبای مو آبی نشست!
یهو مدیر وارد شد خیلی شیک و باکلاس داشت قدم میزد که پاش به سیم میکروفون گیر کرد و افتاد!بیشتر سالن رفت رو هوا!بعد هم مدیر بلند شد که حرف بزنه اما دیگه صدای میکروفون در نمیومد!خلاصه دو سه تا آدم کله گنده اومدن که میکروفونو درست کنن مدیرم همینجور که داشت از صحنه میرفت بیرون نگاهی به ما انداخت و دوباره پاش به سیم گیر کرد و نزدیک بود بیفته!همینجور داشتم به اینور و اونور نگاه میکردم که یهو اون دختر مومشکی ای که به من خورده بود نگاهی به من کرد و بعد نگاهی به جیکی و گفت:جیکوب؟!میدونی چقدر دنبالت گشتم پسره ی الاغ؟
پسره مو آبی توجهش جمع شد و گفت :آلیس؟
جیکوب هم  تعجب کرد و گفت:آلیس؟الکس؟همم..منم وقتی وارد سالن شدم دنبالت گشتم آلیس...
با خودم گفتم:آره جون خودت!
ادامه داد: و الکس دلم برای تو هم تنگ شده بود..پسره که اسمش الکس بود لبخندی زد و گفت:اینجوری به نظر نمیاد!
جیکوب ادامه داد:ولی به نظر میادکه آلیس خواهر بزرگه اس و منم داداش کوچیکه..!الکس به نظرت عجیب نیست؟!
که یهو اون دختر مو آبیه گفت :به نظرم این صدای پسرونه شبیه مال جیکوبه!
بعد دختر چشم سبزه گفت:اون  غول تشنو میگی؟
من و اون یکی پسره و آلیس و الکس زدیم زیر خنده.. و جیکی که ظاهرا اسم جیکوبه داد زد:غول تشن؟!
اون دختر چشم سبزه هم مکثی کرد و گفت:ای بابا!من واقعا همیشه بد شانسی میارم..حالا بیا و جمعش کن!همیشه همینجور میشه...بعد نیشخندی زدو به جیکوب نگاه کرد و بعد به پسر بغلیش نیم نگاهی انداخت و گفت:جان؟!
اون دختر موآبیه هم توجهش جلب شد و نگاه کرد..
خیلی خنده دار بود!یهو یه صدای خیلی بلند و ناجوری شبیه جیغ از میکروفون دراومد و بعد زود قطع شد..
جیکوب گفت:شما همش به من بی احترامی میکنید!مگه من بدبخت چیکار کردم؟
اونیکی پسره هم که انگاری اسمش جان بود گفت:چته بابا جیکی؟انقدر سخت گیر نباش!غول تشنی دیگه!
و بعد نیم لبخندی زد!
بعد من یه فکری به ذهنم زد و گفتم:بیاین همه خودمونو معرفی کنیم تا با هم به درستی آشنا بشیم ها؟
اون دختر مو آبی لبخند بزرگی زدو با خنده ی شیرینی گفت:موافقمممم!
من کریستالمو توی دو رشته ی خوانندگی و رقصندگی  این کالج قرار دارم! ۱۶ سالمه و ترم اولیم!
بعد به شونه ی بغل  دستیش زدو اونیکی دختره هم با لحن نازی گفت:من لولام!توی دو رشته ی نقاشی و طراحی دارم درس میخونم..۱۷ سالمه و ترم دومیم..
اون دختر مومشکی عضله ای هم گفت:من آلیسم و ۱۷ سالمه..ترم دومیم .توی دو رشته ی تکواندو و شمشیر بازی دارم تحصیل میکنم...بعد به جیکوب اشاره کرد و با نیشخندی گفت:این غول تشنم داداش بزرگه ی منه ۱۹ سالشه و توی دو رشته ی نقاشی دیواری و نقاشی در حال تحصیله!و ترم دومیم هست!
منم یهو اون نقاشی قشنگ روی دیوار یادم اومدو گفتم:پس تو کشیده بودیش؟
اونم گفت:تازه فهمیدی؟؟
لبخندی زد و میخواست یه چیزی بگه که آلیس گفت:جان؟
اون پسره مو خاکستری هم جواب داد:من؟
آلیس خندید و گفت:نه نه منظورم اینه که جان؟چه خبره؟نه اون جان!
جان هم عصبانی شد و گفت:حالا هرچی!
بعد منم خندیدمو گفتم:اسم من بوآست..۱۹ سالمه و توی دورشته ی داستان نویسی و نمایشنامه نویسی نابغه ام!و بعد لبخند گنده ای زدم!ترم اولیم!
بعد  نوبت جیکوب شد.اونم گفت:خواهر جان زحمتشو کشید دیگه!
الکس هم با اینکه نوبتش نبود گفت:دیگه تحمل ندارم!من الکسم و ۱۷ سالمه!ترم دومیم و توی دور شته ی اختراع و شیمی نابغه تشریف دارم!
آلیس گفت:ولی اگه تو همزمان با ما وارد کالج شدی،مدیرو از کجا میشناختی که مارو بهش معرفی کردی؟
الکس بلخند شیرینی زد و گفت:من برادر زاده ی مدیرم ولی با لیاقت خودم وارد این کالج شدم..شما که میدونید.
آلیس هم گفت:آره..یکی دوباری که دیدیمت همش درمورد اختراعاتت حرف میزدی..در اینکه لیاقت داری شک ندارم!
الکس لبخندی زدو جیکوب دهن کجی کرد.
همه به جان نگاه کردیم و گفتیم تو چی؟
اونم نیمچه لبخندی زد و کفت:نمیخوام بگم!!
 با خودم فکر کردم:بزمجه!فکر کرده بانمکه؟
کریستال نگاهی انداخت و گفت:چرا؟!تو که همه ی توضیحات مارو شنیدی.
جان هم گفت:امم..راستشو بگم فکر نمیکنم لازم باشه خودمو براتون توضیح بدم.بعد لبخند بزرگی زد
یهو صدای لولا دراومد:هه!اسمش جانه و ۱۷ سالشه!ترم دومیه و توی دورشته ی والیبال و شنا فعالیت داره..!جان از عصبانیت سرخ شد و گقت:اگه میخواستم خودم میگفتم!
لولا هم لبخندی زدو گفت:ضایع شدی پسره ی غد؟من دوماه ازت بزرگترمااا!
کریستال هم لبخندی زدو گفت:ول کنید دیگه!
جیکوب پرید وسط حرفش:تو دخالت نکن جوجه
آلیس با عصبانیت گفت:به توچه؟توچرا دخالت میکنی؟
الکس گفت:عجب!
منم که داشتم عصبی میشدم گفتم:بسه دیگه چتون شد یهویی؟
همینطور که همه داشتن با هم دعوا میکردن یهو صدای مدیر اومد:سااااکت!!
همه ساکت شدن.مدیر ادامه داد:خیلی ببخشید که وقت کلاس هارو گرفتیم و تاخیر داشتیم..یه..مشکلات... فنی ای به وجود اومد..
صدای خنده ی چند نفر بلند شد!
مدیر گلوشو صاف کرد و گفت:خوب چون وقت نداریم میرم سر اصل مطلب.مسابقات دبیرستانی دوستانه ای قراره هفته ی بعد صورت بگیره و طبق انتظار تنها چیزی که میخوایم...بردتونه!
کریستال آروم گفت:مگه دوستانه نبود؟
جان جواب داد:مسابقات دوستانه توی این کالج به همین صورته! یا میبری یا..خوب میدونی راه دیگه ای نداری!البته برگزیده هایی که از اینجا انتخاب میشن کارشون عالیه و در نتیجه لازم نیست زیاد تلاش کنن برای برنده شدن!
الکس آروم گفت:امسال کالج بنگ هم شرکت میکنن.
همه با هم گفتیم:چی؟!
کالج بنگ خیلی کالج بزرگ و مشهوری بود و تقریبا هم سطح ما بودن و یا شایدم توی بعضی رشته ها از ما بهتر بودن!
الکس ادامه داد:باید بین خودمون بمونه ها!عموم نمیخواد به کسی دراین مورد چیزی بگه!
جیکوب خیلی جدی گفت:خوب کاری میکنه!اینجوری روحیه مون و نمیاره پایین.
مدیر گفت:ولی خواهشا این دفعه خیلی تلاش کنین!میدونم نیاز به تلاش ندارین ولی...امسال..خوب..میخوام با اختلاف نمره ی خیلی بالاتری برنده بشید!
لولا گفت:چه دروغ غیر قابل باوری گفت!
جان به ردیف عقبیمون که در حال پوزخند و لاف زدن درمورد اختلاف نمره هاشون بودن،اشاره کرد و گفت:به نظر میاد که قابل باوره!
مدیر گفت:رشته هایی که درمسابقه ی هفته ی بعد شرکت میکنن:نمایشنامه نویسی،نقاشی،رقص،شنا،اختراع،تکواندو،باغبانی،نمایش و هنرهای تجسمی!
صبر کن ببینم!یعنی ما هممون قابلیت شرکت توی مسابقه رو داریم!لعنتی!چرا استرس دارم؟ولی..یه جورایی ام خوشم میاد!یه جور چالشه دیگه.نگاهی به اطرافم کردم..چهره ی جان و الکس خیلی جدی و با اعتماد به نفس بود ولی کریستال و لولا نگران به نظر میومدن..آلیس هم داشت به اطرافش نگاه میکرد تا اینکه یهو با من چشم تو چشم شد و لبخند زد..منم براش لبخند زدم!
کریستال با لحنی که داشت تلاش میکرد خوشحال به نظر برسه گفت:خوب!مثل اینکه یه مسابقه در پیش داریم البته اگه انتخاب بشیم اونم برای شرکت توی مسابقه بین این همه افراد با استعدادی که توی کالج هستن! البته مهم نیست..ولی خب یه جورایی هم مهمه..اگه انتخاب بشیم یه افتخار بزرگ میشیم ولی خب اونموقع باید حتما برنده بشیم ولی نگران نباشید لازم نیست برنده بشیم بازی دوستانست!البته لامه که برنده بشیم ولی چیزی برای نگرانی وجود نداره!
حرفاش توی اون شرایط خیلی خیلی خنده دار بود و هممون به جز خود کریستال زدیم زیر خنده..کریستالم با کنجکاوی نگاه کرد و گفت:چی شده؟به حرفای من خندیدید؟
جان هم که سعی داشت نخنده ولی عملا داشت میخندید گفت:نه!
لولا گفت:آره
مدیر ادامه داد:برندگان مسابقه ی دوستانه به یه اردوی ۶ روزه ی کاملا تفریحی با بهترین امکانات و بهترین غذاها برده میشن..مثلا رستوران ابی که همین نزدیکیاست..یکی از مسئولین غذاهای اردوتونه
کریستال گفت:همون فست فودی ایه که ما همیشه میریم!
مدیر با لحنی جدی گفت:خیلی خب حرفم تموم شد..برید دیگه
بعد خیلی باکلاس روشو کرد اونور و شروع به راه رفتن کرد و بدون اینکه به میکرفون بخوره از صحنه بیرون رفت!
قسم میخورم صدای بعضیارو شنیدم که آهی از سر نا امیدی کشیدن!یکیشونم جیکوب بود!
جیکوب همونطور که از سر جاش بلند میشد گفت:کاشکی می افتاد یکم میخندیدیم!
آلیس هم گوششو گرفت و دنبال خودش کشیدش!جیکوب هم گفت:آجی جون یکم ..آی...یواش تر!
جالبه که اصلا با خواهرش بد رفتاری نمیکنه!لبخندی زدمو به سمت کلاسم حرکت کردم..الان کلاس نمایشنامه نویسی داشتیم.
وقتی وارد کلاس شدم تقریبا بیشتر دانش آموزا سر جاهاشون نشته بودن ما یه کارگاه خیلی خیلی بزرگ داشتیم که به ۴ قسمت تقسیم میشد ترم اولیا،دومیا،سومیا و چهارمیا و هرترم هم فقط یه معلم داشت!
سر میزم توی قسمت ترم اولیا نشستم و منتظر شدم..بعد از ۱۰ دقیقه یه خانم خوشرو وارد کلاس شد و گفت:سلام به همگی!امروز جلسه ی دومیه که با همیم!نمایشنامه هایی که برام نوشتین رو خوندم و باید بگم که عالی بودن.مخصوصا کارهای:سارا،بوآ و آنجلا!
صبر کن ببینم..اسم منم توشون بود؟
ایوللل!اگه الان کلاس نداشتیم کلی جیغ و داد میکردم..
بعد ادامه داد همونطور که آقای مدیر گفت ما هفته ی بعد یه مسابقه داریم و از حالا انتخاب دانش آموزا رو شروع میکنیم از ترم ۱، سه نفر و از ترم دو ۲ نفر میتونن توی مسابقه شرکت کنن.توی ترم ۱ ما سر جمع ۱۵ دانش آموز داریم.ولی اگه به اندازه ی کافی خوب نبودید من هیچکسو برای مسابقه نمیفرستم!درسته که تعداد کمه ولی من بهترین هارو انتخاب میکنم!
آب دهنمو قورت دادم..
معلم ادامه داد:از امروز شروع کنید به نوشتن نمایشنامه ی بعدیتون..مسابقه ی نمایشنامه نویسی به این صورته:یه موضوع بهتون میدن و شما هم باید از سه تا ۱۰ صفحه یه نمایشنامه ی کوتاه ولی تاثیر گذار بنویسید اونم توی ۲ ساعت وقت!
صدای همه دراومد:
ـ دو ساعت؟ولی اینکه خیلی کمه!
+مگه مسخره کردن؟
*عجب!مردم دیووننا!
خانم معلم داد زد:ساکت!همینه که هست امروز و فردا و پس فردا قراره درمورد ۱۵ موضوع،روزی ۳ موضوع نمایشنامه بنویسید اونم با همین شرایط!کلاس داستان نویسیتون هم تا بعد از مسابقه برگزار نمیشه!
یکی از بچه ها گفت:خانم شنیدم که امسال دارین خیلی سختگیری میکنید!آخه چرا انقدر باید تلاش کنیم و انقدر سخت میگیرین؟
خانمم داد زد:حرف نباشه!شروع به نوشتن کنید 
موضوع اول:سبزه!
سبزه؟؟؟ واقعا؟
صدای زمزمه ی ناراضی بچه هارو میشنیدم ولی برای اینکارا وقت نداشتم و دفتر و مدادمو درآوردم و درست اونموقع که خانم گفت:شروع!از همین حالا ۲ ساعت وقت دارید،شروع کردم.
*************************************
اززبون لولا:
به سمت کلاسم حرکت کردم..کلاس نقاشی داشتیم..تا به در رسیدم جیکوبو دیدم که درو باز کرد و رفت تو.انتظار داشتم درو برام نگه داره تا منم برم تو ولی وقتی پشت سرش راه افتادم یهو در سفت به صورتم برخوردکرد و پهن زمن شدم!
پسره ی عوضی!الیته خوب بهش گفتم غول تشن شاید حق داشت!
ولی خب..در هر صورت که میتونم بهش فوش بدم:هویج،کرفس،شلغم!عجب فحشای بدی دادما!دارم بی ادب میشم..!از سر جام بلند شدمو درو باز کردم سر جام توی بخش ترم دومیا نشستم وتصمیم گرفتم تا معلم بیاد ،موهامو ببافم. بعد از دو دفعه باز کردن و دوبار بافتن موهام بالاخره آقا معلم اومد.
آقای معلم تند تند شروع به حرف زدن کرد:سلام!میدونید که وقت زیادی نداریم در نتیجه ی همه ی کلاسای دیگتون به جز نقاشی فعلا کنسل میشه و فقط روی نقاشی کار میکنیم..از ترم یک فقط ۴ نفر و از ترم دو ۲ نفر برای مسابقات انتخاب میشن..و شما هم که ترم دومی هستین!از ۱۷ نفرتون فقط دونفر انتخاب میشه..ولی اگه هیچ دونفری به اندازه ی کافی خوب نبودن به هیچ وجه اجازه ی مسابقه به شما داده نمیشه!
همه نفساشونو حبس کردن..معلم ادامه داد:مسابقه به این صورته که بهتون یه موضوع میگن و همینطور یه سبک خاص و شما باید اون نقاشی رو توی ۴ ساعت تموم کنید و بهترین کارتونو ارائه بدید!
همه ی کلاس رفت رو هوا و صدای جیکوب هم از همه بلند تر بود:
+۴ ساعت؟موضوعم اونا انتخاب میکنن؟
ـ چرا انقدر جدی میگیرید این دفعه؟
معلم  اصلا به بچه ها محل نذاشت وگفت: باید از حالا شروع به تمرین کنیم..آماده،شروع!تا ۴ ساعت دیگه بیشتر وقت ندارید موضوعم نور خورشیده و باید به سبک مورد علاقه ی خودتون بکشید ولی فقط این دفعه!
سریعا آبرنگامو درآوردم و شروع کردم
*************************************************
اززبون آلیس:
 کلی راهو دویدم تا به موقع به کلاس تکواندو برسم..این دفعه نمیتونستم دیر کنم.دقیقا بعد ار اینکه من وارد کلاس شدم،معلمم وارد کلاس شد و بی وقفه شرع به صحبت کرد:باید از همین حالا تمرین کنیم!از اونجایی که این مسابقه ی ورزشیه،از ترم ۱،دو پسر و دو دختر انتخاب میشه و از ترم دو که شماهایید ۱دختر و یک پسر انتخاب میشه!خودتون میدونید که تعدادتون کمه ولی دلیل نمیشه که هر ۱۰ نفرتون نهایت تلاشتونو نکنید تا انتخاب بشین!مسابقات به صورت رو در روئه!پس سریع باشید !تمرین! تمرین! تمرین!شروع به گرم کردن کنید..!
سریعا دستامو بالا بردم تا شروع به گرم کردن خودم بکنم..من باید انتخاب بشم..
**************************************************
از زبون کریستال:
وار کلاس شدمو و دیدم بچه ها اصلا عین خیالشونم نیست!درسته که من توی رقص نابغه بودم ولی هنوزم میبایست حرکات زیادی رو یاد میگرفتم!کسی اصلا به این فکر نکرده بود که ما برای یادگیری اینجاییم؟منظورم اینه که یه هفته بعد از کلاسا که مسابقه نمیذارن که!
وزغا!!اه!حالا چی کنم؟باید تمرین کنم!!باید  به بقیه هم بگم که تمرین کنن چون با کالج بنگ میخوایم مسابقه بدیم..ولی الکس گفت نباید به کسی بگیم..
توی این فکرا بودم که یهو معلممون وارد شد:سلام!بچه ها باید واقعا برای این مسابقه تلاش کنید!نمیتونم بگم چرا ولی باید خیلی تمرین کنید!
با خودم گفتم:دمت گرم معلم !واقعا خیلی قشنگ گفتی!اصلنم که بچه هارو کنجکاو نکردی!
ادامه داد:نپرسید چرا ولی مهمه!از ترم ۱ که شمایید دو دختر و ۳ پسر انتخاب میشن اونم برای رقص تک نفره!مسابقات این دوره به صورت خلاقه!یعنی شما نمیدونید باید با چه آهنگی برقصید..لازم نیست زیاد حرفه ای برقصین چون ترم یکین ولی باید با آهنگ هماهنگ باشین و حرکات رو درست انجام بدید!
از همین حالا تا ۳ روز دیگه ازتون تست میگیرم وباید با آهنگ هایی که من براتون میذارم تکی برام برقصید!
یکی پرسید:حتی اگه آهنگارو نشناسیم و ریتمشونو ندونیم؟
معلم جواب داد:آره
همه عصبانی شدن:
+آخه چرا؟اینجوری عادلانه نیست!
ـمسخره اس!چرا باید انقدر تلاش کنیم؟
*به این میگن مسابقه ی خلاق؟مشکل مغزی دارن؟
معلم جواب داد:همینه که هست!برین گرم کنین تا به نوبت صداتون بزنم!
قلبم تند تر تپید و به همراه ۱۵نفر دیگه ای که توی کلاس بودن شروع به دویدن کردیم!
***
پایان!چطور مطور بود؟طولانی بود دیگه:))




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 04:03 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار