تبلیغات
رمان های من - رمان کالج گرند قسمت 2 ّ

رمان کالج گرند قسمت 2

پنجشنبه 8 تیر 1396 05:14 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-رومانتیک کالج گرند ??




اینم قسمت دوممم!!

برید ادامه بشرا!

خسته و کوفته و بعد از اولین روزش توی کالج رسید خونه.. دستی توی فر موهاش کشیدو و افتاد روی مبل... دوباره از خودش پرسید:
اگه نمیومدم کالج زندگیم چطوری میشد؟ با فرموهاش بازی کرد و دلش خواست موهاش یکم بلند تر بشن ...دوباره با خودش فکر کرد:چی شد که من وارد این کالج شدم؟
**************************************************
اززبون بوآ:
+نمیخوام!نمیخوام برم یه کشور دیگه!

ـولی عزیزم..تو که نمیتونی اینجا تنها بمونی!

+ولی...من میخوام اینجا پیش دوستام بمونم!تازه من دیگه بزرگ شدم!

ـ دیگه حرفی نباشه!به هیچ وجه دلیلی برای موندن توی این کشور نداریم.به بابات یه معامله ی خیلی پرپول پیشنهاد شده و ما هم نمیتونیم ردش کنیم!

ای بابا!من نمیخوام برممم!!!به اتاقم رفتمو درو محکم بستم..اهه!درسته که مامان بزرگ مرده ولی دلیل نمیشه که دیگه نخوایم توی این کشور زندگی کنیم!
من نمیخوام دوستامو تنها بذارم!اه!
دوباره دفترمو دستم گرفتم و شروع به تنها کاری کردم که آرومم میکرد..یه داستان کوتاه نوشتم و بعد توی اینترنت گشتی زدم..
مامان و بابام رو درک نمیکردم..خانواده ی ما پولدارن و مامان بابام هم از بچگی توی همین کشور زندگی میکرده و بابام هم نمیخواست تنهاش بذاره ولی وقتی مرد دیگه دلیلی برای زندگی کردن توی این کشور نداشتن!
همینطور که داشتم توی اینترنت دور میخوردم یه پست مسابقه ی داستان نویسی دیدم..قوانین خاصی نداشت و یه مسابقه ی کوتاه داستان نویسی  بود که یکی از داورهای مسابقه هم مدیر کالج گرند بود!
اینو که دیدم قلبم تند تر زدو هیجانم بیشتر شد..بین داستان های قدیمیم یکی رو پیدا کردم و برای مسابقه فرستادمم..
باخودم گفتم:فعلا به مامانو بابام نمیگم..ببینم بعدا چی میشه!
از خونه اومدم بیرون تا یه هوایی به سرم بخوره!همینطور که داشتم قدم میزدم،یهو یه نقاشی خیلی خیلی زیبا روی یه دیوار دیدم..زیرش نوشته بود:جیکی!
روی دیوار عکس یه پشت سر یه پسر با موهای سفید بود که از این طرفو اون طرفش گل کشیده بودن!خیلی زیبا بود..چند تا عکس ازش گرفتمو به سمت کافی شاپ مورد علاقه ام حرکت کردم.یکم اونجا نشتم و یه قهوه سفارش دادم..اونجا بود که یه پسر چشم زرد با موهای سفید به سمتم اومد..
+ببخشید میتونم یه لجظه از موبایلتون استفاده کنم؟
ـمیتونم بپرسم چرا از تلفن کافی شاپ استفاده نمیکنید؟
+نه راستش!
و بعد یه لبخند خیلی گنده زد!
ـپس منم متاسفانه نمیتونم موبایلمو بهتون بدم!
+خیلی خب بابا!من اومده بودم اینجا رقیب قدیمیم رو ببینم ولی اون به اندازه ی من موفق نشده!منم موبایلمو یادم رفته با خودم بیارم.ازش خواستم بذاره با تلفن کافی شاپ به تاکسی زنگ بزنم ولی قبول نکرد!
ـاوه!خب در این صورت بفرمایید 
و گوشیمو بهش دادم،البته گوشیم هنوز توی قسمت آلبوم عکس مونده بود و عکسی که از دیوار گرفته بودم روی صفحه بود
اون پسر لبخندی خیلی بزرگ زد و گفت:چه نقاشی قشنگی!بعدم به تاکسی زنگ زدو رفت بیرون!
منم به گوشیم نگاهی انداختمو دیدم شماره ی خودش رو هم به اسم جیکی وارد کرده...جیکی؟نکنه همونه که اون نقاشیو کشیده؟!نه بابا توی این شهر کلی جیکی داریم..البته فکر کنم
*************************************
بوآ با خودش فکر کرد:هی!داستانم توی مسابقه اول شد و بعدم دعوتنامه گرفتم..مامانو بابامم رفتن خارج ولی من اینجا موندم..!یعنی کار درستی کردم؟!
دیگه هم اون پسره رو ندیدم!هومم... 
بوآ به گوشیش که در حال زنگ زدن بود،نگاه کردو جواب داد:اوهوم..بله مامان .خنده ای کرد وگفت:روز اول که خیلی خوب بود!
************************************
لولا دستی به موهاش کشید!توی اولین روز ترم دومش نتونسته بود زیاد با کریستال حرف بزنه چون کلاسای هردوشون اونروز خیلی فشرده بود..خیلی براش جالب بود که اونو کریستال از مهدکودک تا حالا با هم دوستن و همه جا باهمن!
لولا همیشه از کریستال خوشش میومد چون مهربون بود و کریستال هم برای همین از لولا خوشش میومد..
لولا موهاشو بست و بوم نقاشی رو از توی اتاقش آورد..موضوعشون این بود:چه شد که وارد این کالج شدین؟
باید این موضوع رو به شکل خلاقانه ای روی بوم نقاشی میکشیدیم..با خودش گفت:هومم..دقیقا یادمه چطور وارد کالج شدم
****************************
از زبون لولا:
چشمامو به خاطر زنگ مداوم گوشیم باز کردم..ای بابا! میخوام بخوابم
نگاه کردم و دیدم جان پسر خاله ام داره زنگ میزنه.منم گوشیو برداشتم:
+  خواب بودی؟
ـ معلومه که خواب بودم
+ساعت ۱۰ صبحه!آخه کی الان خوابه؟؟؟
ـچی میخوای؟
+امم.خوب ببین من یه مسابقه ی خیلی مهم دارم..و نیاز به یکی دارم که یه بنر تشویقاتی از من طراحی کنه!تو هم.خوب...نقاشیت بدک نیست..
ـ بدک نیست ها؟!خیلی خب برات انجامش میدم..روی بنر چی طراحی کنم؟
+اینشو خودت یهکاریش کن دیگه!
و بعد قطع کرد!
ای بابا!جان از وقتی مامانش مرد اینجوری رفتار میکنه.سرد و خشک و عصبانی ولی هرکی ندونه من خوب میدونم که خیلی مهربونه فقط همیشه قایمش میکنه!البته بهتره بگم سعی میکنه قایمش کنه!
ولی بعضی وقتا اخلاقاتش اعصابمو خورد میکنه..
شروع به طراحی بنر کردم..عکس جان رو کشیدمو اطرافشو هم پرکردم از چرت و پرت و گل و گیاه و هرچی به ذهنم میرسید..با کمال تعجب خیلی قشنگ شد!
حالا فقط مونده بود رنگش کنم..بدنمو کش و قوس دادمو از اتاقم اومدم بیرون..که دیدم کریستال داره زنگ میزنه..

+الو سلام لولا چیکار میکنی؟
ـ هیچی والا دارم یه بنر تشویقاتی درست میکنم
+برای کی؟
ـنمیشناسیش و اگه هم میشناختیش ازش خوشت نمیومد..
+اوکی!میگم نهار خوردی؟
ـ نه!
+پس میای بیرون بخوریم؟
ـباوشه!
لباسامو عوض کردمو خطاب به مامانم گفتم:با کریستال میرم بیرون
از خونه زدم بیرون و اون فست فودی که کریستال آدرسشو برام فرستاده بود رو پیدا کردم..از دور کریستالودیدم که روی یکی از میزهای فست فودی نشسته بود و برام دست تکون داد..منم سریع رفتم داخل و پیشش نشستم.کریستال هم گفت:بالاخره اومدی!بیا سفارش بدیم
بعد دستشو تکون دادو گقت:آقای گارسون؟
تا اینو گفت:یه پسر بانمک با موهای سبز و چشم های قرمز اومد سمتمونو با شور و هیجان گفت:چی میل دارید؟
کریستال گفت:شما چی پیشنهاد میکنید؟
پسره هم لبخند شیرینی زد و گفت:همبرگر
************************************************
لولاو کریستال از اون موقع به بعد همیشه باهم به همون فست فودی میرن..
لولا فکرکرد:اگه جان از من نمیخواست برن تشویقاتیشو درست کنم مدیر کالج گرند که برای تماشای بازی جان اومده بود هم کار منو نمیدید و به من دعوتنامه نمیداد..

پایان قسمت دو..ببخشید کوتاه بود!قسمت بعدی بلند تره .







دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 04:03 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار