تبلیغات
رمان های من - رمان کالج گرند قسمت 1 ّ

رمان کالج گرند قسمت 1

پنجشنبه 8 تیر 1396 02:19 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-رومانتیک کالج گرند ??



اسم رمان:کالج گرند

ژانر:کمدی-رومانتیک

خب بچه ها از اونجایی که هیچکدومتون نظر ندادید:/خودم تصمیم گرفتم اول کمدی رومانتیک و کمدی رومانتیک خون آشامی رو جلو ببرم ..اسم این رمان کالج گرنده و احتمالا ۱۴ قسمت باشه اگه استقبال شد فصل دو رو هم میذارم ..انتقاداتو نظراتتونو حتما بگید وگرنه داستان رو ادامه نمیدم:/و اینکه داستان ها در دنیایی خیالی اتفاق می افتن ..قسمت اول ممکمه زیاد جالب نباشه چون از زبان سوم شخص میگم ولی از قسمت های بعد جالب تر میشه!

شخصیت های واقعی که در این رمان شرکت دارن:کریستال،آلیس،بوآ،لولا

هرکی بخواد هنوز هم میتونه توی این رمان قرار بگیره فقط کافیه اطلاعاتشو به من بده

برای خوندن قسمت ۱ برو ادامه
کریستال تصمیم گرفت موهاشو ببنده.. نمیتونست باز نگهشون داره
!اذیت میشد!یهکم به خودش عطر مخصوصشو زد ونگاهی به خودش توی آینه انداخت یه بلوز سیاه و سفید و شلوارک آبی لی با جوراب نازک مشکی و کفش های سفید و سیاه پوشیده بود! دیگه برای روز اولش کاملا آماده بود ومثل همیشه عالی..یهو اون روز سرنوشت ساز به یادش اومد
***********************
کریستال بیا وسط برقص!تو از همه مون بهتر بلدی!بیا دیگهه..لولا با زحمت کریستالو به وسط جمعیت کشید و آهنگ پخش شد..مثل همیشه بدن کریستال با آهنگ هماهنگ شد..دیگه هیچی نمیفهمید فقط به بادی که توی موهاش بود و به ریتمی که توی ذهنش بود توجه میکرد..همیشه همینجور بود کریستال حرکات زیادی بلد نبود اما با همونا انقدر قشنگ میرقصید که همه فکر میکردن از قبل تمرین کرده!بعد از اینکه آهنگ تموم شد لولا و کریستال رفتن روی یه میز نشتند
+ایول کریستال خیلی قشنگ رقصیدی!باید بهم یادبدی باشه؟!
- فقط اگه تو قول بدی به منم نقاشی کشیدن یاد بدی!الکی که نیست کالج گرند از تو برای استعدادت توی نقاشی دعوت کرده!!
+آره!هنوزم باورم نمیشه!
یه مرد با پوستی تیره به میز کریستال و لولا نزدیک شد و گفت:خانم کریستال با شما یه صحبتی داشتم..کریستال هم نگاهیبه لولا انداخت و تعجب ساختگی رو توی صورتش دید..یهو لولا داد زد:آقای مدیر!شما اینجا چیکار میکنید؟
آقای مدیر گفت:یادتون رفته خانم لولا؟اینجا مهمونیه کالج منه!گفتین که یه دوست دارین که خیلی عالی میرقصه و میخونه و از من خواستید تا بذارم به مهمونی بیاد و رقص و خوندنشو ببینم!منم اومدم تا رقصشو ببینم و متوجه منظورتون شدم..به کریستال اشاره کرد و گفت:منظورتون با ایشونه دیگه؟
لولا با خودش فکر کرد:این چجوری مدیر شده؟به نظر آی کیوش پایین میاد..من که بهش گفتم وانمود کنه کار من نبوده!
همینطور که لولا در حال فکر کردن بود آقای مدیر از کریستال خواست آهنگ بخونه..کریستال هم بعد از کمی تامل شروع به خوندن آهنگ مورد علاقه اش کرد..
لولا هنوزهم داشت فکر میکرد:شاید پارتی داشته..هممم..ولی اگه انقدر توانایی نداشت که کالجمون در سطح جهانی معروف نمیشد..ناگهان صدای خنده ی  هیجانزده ی کریستال اونو از تفکراتش بیرون آورد
+چته هویج؟باز چت شده؟
ـمگه نشنیدی؟منم دعوت نامه گرفتم و دعوت نامه ی توی دستشو به لولا نشون داد!
+وای!!!!
لولا و کریستال باهم شروع به جیغ زدن کردنو همدیگرو بغل کردن..
*خفه شید!
+ای بابا!چه مسخره!صدای ما توی این همه شلوغی اصلا پیدا نیست که!
کریستال همونطور که پشتش به فردی که داد زده بود ،بود بلند شدو با لحن تندی گفت:شما کی هستی که به خودت اجازه میدی اینجوری باما حرف بزنی؟
کریستال برگشت..
از زبون کریستال:
خیلی خوشحال بودم تا وقتی که اون صدای خشدار پسرونه داد زد خفه شید!پسره ی بی شعور بذار حسابشو برسم..رومو بر گردوندمو...
یا علی!
این که غول تشنیه واسه خودش..
گلومو صاف کردم و نیشمو باز کردم و با خنده ی ساختگی گفتم:اههه.. خب..اینگونه حرف زدن برای فرد با شخصیتی مثل شما درست نیست!!من واقعا متاسفم .اهه اگه که مزاحمتون شدیم ولی شما باید یاد بگیرید درست حرف بزنید..
ابروشو تا جایی که میشد بالا برد..
*هه!من کی هستم؟تو خودت کی هستی که توی مهمونی کالج مایی؟تا حالا ندیدمت جوجه!
دیگه داشت بزرگ تر از دهنش حرف میزد دهنمو باز کردم تا یه چهارتا حرف حسابی نصیبش کنم که لولا دستمو گرفت و گفت:این جیکوبه!توی کارگاه هنره ماست!کاری به کارش نداشته باش!یکم مشکل داره
مثل اینکه غول تشن عصبانی شد..
بلند گفت:من مشکل دارم؟شمایید که دارید توی مهمونی جیغ میزنید!
عجباا!اصلا صدای ما توی اون همه آهنگ و شلوغی پیدا نبود!به ما چه اومده گوششو چسبونده کنار میز ما گوش میده!تازه مهمونی برای رقصیدن و جیغ زدنه دیگه!
نگاه قوباغه ی مادر پدر دار آدم کشمو بهش انداختم و یه لحظه حس کردم ترسید.
یه پوزخندی زدمو گفتم:ولش کن!بیمار روانی مجرم نیست! و بعد دست لولا رو گرفتم و دویدیم بیرون!
به پشت سرم یه نگاهی کردم،به لولا هم یه نگاه و دوباره هردومون قهقهه زدیم!
البته فکر کنم بیشتر از روی ترس بود تا خوشحالی!بعد لولا رو بغل کردم و لولا هم گفت: کالج گرند بهترین دانش آموزای تو همینجا وایستادن!!
بعد ادامه داد:بیا بریم غذابخوریم!
منم جواب دادم باش بریم
****************************************
آلیس موهای بازشو شونه کرد!اگه میبستشون خیلی اذیت میشد!با خودش فکر کرد :اینم دومین سالی که توی این کالج میگذرونم!دستی به بلوز سیاهی که تنش بود و شلوار آبیش کشید!مثل همیشه ساده
از خونه بیرون رفت و به سمت کالج که فقط ۵ دقیقه با خونشون فاصله داشت حرکت کرد...کالج بزرگ بود ولی دانش آموزای کمی داشت و در هر رشته ای توی جهان بهترین بود!
از کاراته،تکواندو،جودو،اسب سواری گرفته تا خوانندگی و هنر و داستان نویسی و...
هرکسی برای دعوت شدن به این کالج میبایست حتما توی دو رشته از رشته های کالج نابغه باشه و سنش بین ۱۶ تا ۱۹ سال باشه به همین دلیل تعداد دانش آموزا کمه..و بعد از اینکه ۴ سال توی کالج موندن یک شغل توی یکی از بهترین شرکت های جهان گیرشون میاد حالا تو هررشته ای که باشن!ولی بعد از اینکه تضمینی موفق شدن باید مقدار پول زیادی رو به کالج بدن!
بهترین معماملست!همینطور که آلیس داشت با خودش فکر میکرد به یه دختر مو قهوه ای برخورد کرد!یه نگاه بهش انداخت و گفت:نمیخوای معذرت خواهی کنی؟
دختر موصورتی که لباس های سیاهی تنش بود جواب داد:فکر نمیکنم لازم باشه.تو به من خوردی نه من به تو!تو کسی هستی که باید معذرت خواهی کنه!
آلیس پوزخندی زد و رفت!از  همیچین دخترایی خوشش میومد..! مثل همیشه ۱۰ دقیقه دیر رسیده بود و به سرعت خودشو به کلاس رسوند اون توی رشته ی  شمشیر بازی و تکواندو نابغه و بهترین کلاس بود درنتیجه هیچکس به اون اعتراض نمیکرد!
دوباره یادش اومد چجوری تونسته بود به این کالج بیاد
*****************************************
+بدوو دیگه آلیس من میخوام برمممم!
-باشه صبر کن بابا!منم وسایلمو جمع میکنم اونجا یکمکی تمرین میکنم مگه نگفتی خیلی خلوته؟
+چرا خب ولی باید سریع باشی!
از زبون آلیس:
وسایلمو جمع کردمو و با برادر بزرگترم که با اینکه یه سال از من بزرگتر بود در اصل منو بزرگم کرده بود رفتیم کنار یه پل متروکه که کنار شهره و بی خانمان ها اونجا میخوابن..
جیکوب یه هنرمند خیابیونیه و این دفعه تصمیم گرفت رو یاون پلی یه نقشی بکشه در نتیجه منم وسایلمو جمع کردم تا برم و اونجا تمرین تکواندو کنم..
البته کلی هم غذا سفارش دادم تا به اون بیخانمانا بدیم.
حدودا ۳ ساعت توی راه بودیم تا اون پل رو دیدیم و توی اون ۳ ساعت تا تونستم به جیکوب غر زدم
-پسره ی احمق!من توی خونه تمرین میکردم تا حالا تموم شده بود!چرا نگفتی انقدر دوره؟
+خودت خواستی بیای!به من چه!حالا عصبی نشو آجی کوچولو!در عوض میتونی به بیخانمان ها کمک کنی
ـآوره..اینم هست!اا رسیدیم!!!!
+ایول!
من به اکسی پول دادمو پیاده شدم..خانواده ی ما خیلی پولدار بودن ولی وقتی کوچیک بودیم  مردنو ما صاحب تمام اموالشون شدیم!
جیکوب شروع به نقاشی روی دیوار کرد و منم بعد از دادن غذاها به بیخانمان ها شروع به تمرین تکواندو با دیوار کردم!بعد از دوساعت تمرین سخت،تصمیم گرفتم یکم بدوم تا کار جیکوبم تموم بشه..در نتیجه خیلی سریع به جیکوب گفتم:
جیکی من میرم یه دوری بزنم 
جیکی هم که اصلا حواسش نبود گفت:آهاا
منم دویدم..بعد از حدود نیم ساعت دویدن توجهم به نقاشی های آدم های دیگه که رو یپل بودن جلب شد..هیچکدوم اندازه ی مال جیکی خوب ن.....
نتونستم فکرمو تموم کنم چون پام روی یه سطل رنگ رفته بود و داشتم میافتادم جشمامو بستمو سعی کردم بهترین زاویه رو برای افتادن پیدا کنم که...یهو یکی دستمو گرفت..
*حالت خوبه؟
ـآره..فکر کنم
نگاهی به بالا انداختمو دیدم یه پسر خیلی خوشگل دستمو گرفته
گفت:اسم من الکسه!بیا.. کمکت میکنم
اون کمکم کرد تا پیش جیکوب برگردم..هر وقت نگاهش میکردم یه خنده ی شیرین میکرد و میگفت گفتی از کدوم ور؟و منم بهش نشون میدادم..بالاخره رسیدیمبعد نگاهی به نقاشی جیکوب انداختو کلی عکس گرفت..بعد گفت شما ها اینجا چیکار میکنین؟
توجه جیکوب بالاخره جلب شد و گفت:آلیس خوبی؟
ـچه عجب!وزغ!حالا فهمیدی؟
+ببخشید!چته؟پات درد میکنه؟ایشون کیه؟
الکس خودشو معرفی کرد و شروع به حرف زدن با جیکوب کرد..
*شما یه هنرمند خیابونی هستین؟
+بله..شما به چه کار یعلاقه مندین؟
*اوه من؟من به اختراع کردن علاقمندم راستشو بخواین اولین اختراعم....
من دیگه واقعا حوصلم سر رفتو فهمیدم وضع پام بهتره و میتونم تمرین کنم..در نتیجه شروع کردم ..بعد حدود ۲۰ دقیقه دیگه صدای کسی نمیومد..نگاهی به جیکوب کردم زیر لب میگفت:بالاخره تموم شد بالاخره تموم شد!آخیش!و الکس هم با چهره ای خوشحال و هیجانزده گفت:این فقط اولین اختراعم بود بقیه رو..بعد نگاهی به من کرد و گفت:تو چیکار میکنی؟
ـمن نمرین تکواندو میکنم
*میتونم ببینم؟
ـامم..باشه..
و شروع به انجام دادن حرفه ای ترین حرکاتم کردم و یهو دیدم داره فیلم میگیره...عصبانی شدم و گفتم:مسخره کردی؟چرا داری ازم فیلم میگیری؟
*بعدا میفهمی..باید الان برم ولی بازم مطمئنا همو میبینیم..
*************************************
آوره..الکس رفت به مدیر کارهای منو و جیکی رو نشون داد..پسره ی دیوونه..
+چرا داری میخندی؟
نگاهی به همکلاسیم انداختم و گفتم:اممم..هیچی!یاد یکسی افتادم

این قسمت اول بود
توی قسمت دوم درمورد  لولا و بوآ ست و قسمت سومم که...
اگه نظرتونو بگید قسمت دومم امروز میذارم!



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 04:02 ب.ظ



هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار