تبلیغات
رمان های من - رمان MY NEW WORLD قسمت 3 ّ

رمان MY NEW WORLD قسمت 3

سه شنبه 9 آبان 1396 03:15 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-ترسناک-خون آشامی-رومانتیک دنیای جدید من ??


میدونم خیلی دیر شد..راستی حتی اگه نمیخواید داستان کالج گرند و بخونیدچیزایی که اولش نوشتمو بخونید
*نکته:برای درک بهتر احساسات داستان آهنگ هایی که برای دانلود میذارم رو دانلود کنید
کاری به متن آهنگا نداشته باشید.آّنگا کم حجمن پس حتما دان کنید:)
خیلی هم قشنگن:)
برید ادامه:
***********
حتی اگه آهنگای دیگه رو دانلود نکردید حتما این یکی رو دانلود کنید بدون آهنگه داستان و خوب درک نمیکنید.خیلی هم قشنگه.
صدای اخبار توی سرم میپیچید...
دیگه نمیتونستم تحمل کنم..شهر سایوری آتیش گرفته بود... خیلی گرمم بود و همه جا بوی دود میومد..اون احساس... اون لبخند کج و کوله...یه چشم زخمی..یه درد نامحدود..من کجام؟
همه چیز سیاه بود و قلبم تند تند میزد..تاریکی تا توی وجودم رخنه میکرد ومنو تا مرز مرگ میبرد..نمیدونستم چیکار کنم...چرا انقدر درد داره؟چرا نیمتونم نفس بکشم؟
چشمامو بستم..این خوابه یا واقعیت؟خیلی وقت بود تفاوت این دوتارو متوجه نمیشدم.اشک هام دیدمو تار کرده بود..صدای گلوله؟
گوشام یه لحظه کیپ شدنو دوباره باز شدن ..سرم گیج رفت و تاریکی و رو با تمام وجودم حس کردم.. انگار من بخشی از اون مکان نبودم..دنیا...عجیب شده بود!
تاپ-تاپ تاپ تاپتاپتاپتاتپ تپش قلبم همینجوری تند تر و تند تر میشد و احساساتم متغیر...ترس..نگرانی ..دوباره ترس...و بارون؟داره بارون میاد...دود چشمامو سوزوند همه جا تیره شده بود و همه جا صدای جیغ میومد..بچه ها داشتن گریه میکردنوتمام همسایه هامون فرار میکردن..و با تعجب به من نگاه میکردن..سرم گیج رفتو دستام یخ شد. اون چشما...اون لبخند کج و کوله..اون  درد ترسناک..اون دنیا..
لولا؟تویی؟
صدای جیغ همه جا میپیچید..
-فرار کن...
مامان؟
-بدوووو..
بوآ؟
-نوبت توئه....
چی؟چی؟؟این صدای کیه؟ یا..صدای چیه؟
یه صدای جیغ دیگه...اینجا چه خبره؟
من کجام؟این شهر سایوریع؟مدرسه؟
اشک هام پایین میریختن و بدنم بی حس شده بود..نمیتونستم درک کنم چه اتفاقی داره میوفتع..
-نوبت توئه..تو مال مایی
-فرار کن..
صدای جیغ آلیس اومد.
گفتم بدو
صدای شلیک گلوله..
یه دختر
و یه صدای جیغ دردناک و خیلی گوشخراش..جیغ متوقف نمیشد..این صدای کیه؟صبر کن...صداش خیلی آشناس..
اون...اون صدای منه؟
اشک هام همینطور سرازیر میشد و درد همه ی وجودمو گرفته بود
قلبم تند تر از همیشه میزد...
بارون شروع به باریدن کرده بود و با آتیش در تضاد بود.. دود..درد..جیغ..مرگ.
-چرا؟
-تو مال مایی
ترس همه ی وجودمو پر کرده بود و بدنم مثل پوسته ای خالی بود..
دیگه هیچکسو اطرافم ندیدم.فقط و فقط تاریکی..
دوباره صدای جیغ و گلوله..مردم داد مزدن و از کنارم میدویدن..هرکسی تو فکر نجات خودش بود..دو جفت چشم آبی نگران..از دسترسم دور شد..دوستام؟خانوادم؟کجایید؟چرا اینجا؟چرا من؟
روی زمین افتادم ..میخواستم بلند شم و کمک کن..ولی میترسیدم..نمیتونستم بدنمو کنترل کنم..درد شدید  دوباره شروع شد
-تو مال مایی!
تو..مال..مایی!
صدای گلوله تکرار میشد و لولا و آلیس و بوآ جلوم ظاهر شدن..
ناگهان تاریکی تموم شد...از خواب بیدار شده بودم ..خدا رو شکر..
گردنم هنوز میسوخت.این..این خواب جدید بود...یعنی..یعنی این ادامه ی خواب قبلیم بود؟
خاطرات به ذهنم هجوم آوردن:
زمین سرد.لبخند ترسناک و درد بی انتها توی گردنم..اون دندون های ترسناک و چشمای وحشی...جایی که هیچکس نمیتونست کمکم کنه همون کابوس قدیمی و تکراری.. ولی این..این جدید بود..این خواب..
-کریستال؟بیدار شدی عزیزم؟
-اوهوم..الان میام برای صبحانه
-عجله نکن
اشک چشمامو پاک کردم و بلند شدم گردنم هنوز میسوخت..
***************

تلفنم ویبره زد..اشک چشامو پاک کردم و خسته به صفحه ی گوشی خیره شدم..
باز این خُلان!
 به پیامک هاشون توی گروهی که برای خودمون باز کرده بودیم..نگاه کردم.:
لولا:بچه ها  بیاین فردا زنگ خانم اسمیتو بپیچونیم!
آلیس:از تو بعید بود!تازه از الان برای فردا تصمیم میگیری؟
گردنم هنوز میسوخت!البته بعد از ۱۶ سال دیگه عادت کرده بودم و اهمیتی نمیدادم
بوآ:موافقمممم!از اون زنیکه ی مزخرف متنفرم!ولی آلیس راست میگه چرا از الان؟
لولا:آخع امروزم باهاش کلاس داریم و حتما میگه که فردا میخواد از همه مون امتحان میان ترم بگیره!میشناسیش ک!در نتیجه گفتم از حالا از تصمیمم مطلع باشید!
آلیس:البتع اون چرتا و پرتا درسن..میدونید که!
لولا:چت شده؟تو که قبلا نترس تر بودی!ترسو!
آلیس:خودتی!
بوآ:ترسو
لولا:ترسو
آلیس:اهههه..خیلی احمقید!کریستال آنلاین شده..کریستال نظر تو چیع؟
لبخندی زدم و نوشتم:موافقم!فردا رو میپیچونیم!
لولا:هورااا!
آلیس:حالا هرچی!
یهو روحیم باز شد در کمدم و باز کردم و یه پیرهن کوتاه دخترونه ی سیاه ساده درآوردم و یه گردنبند مشکی هم گذاشتم.موهام که کوتاه بودنو روی شونه هام ریختمو آرایش تاریکی کردم..
هنوز گردنم میسوخت..
یه صدایی توی گوشم گفت:تو مال مایی
-میدونم..میدونم..خیلی خب!حالا میشه بذاری آرایش کنم؟تو این ۱۶ سال  همیشه این چرت و پرتا رو بلغور کردی!خسته نشدی؟؟
مادر و پدرم قبل از تولد من ب  شهر بزرگی توی همین نزدیکیا رفته بودن..من از وقتی یادمه کابوس میدیدم و پیش روانشناس میرفتم...ولی هیچ فرقی نداشت در نتیجه منم بعد از مدتی وانمود کردم که دیگه خواب نیمبینم...خیلی خسته کننده بود که هرروز همون خواب تکراری و ترسناکو ببینم..تا اینکه خوابم تغییر کرد..اوایل خیلی میترسیدم و بعد از خواب هام تا ساعت ها گریه میکردم اما از دو سه سال پیش دیگه از واقعیت نمیترسم!خوابام نمیتونن منو تو زندگی واقعی کنترل کنن..ولی هنوز توی خوابام احساساتم دست خودم نیست و خیلی میترسم..خیلی..
دوباره صدای مامانم اومد:
کریستال؟دیرت میشه ها!!!
سریع از پله ها پایین رفتمو مامان بابامو دیدم که خوش و خرم کنار هم نشستن..لبخندی زدمو گونشونو بوسیدم.. بعد نشستم و صبحونه خوردم...بابام سر صحبتو باز کرد:تا حالا بهت گفتم چرا برگشتیم توی این شهر زندگی کنیم؟
سرمو به نشونه ی نفی تکون دادم..
راستشو بخوای یه وصیت نامه از مامان بزرگت پیدا شده که از ما خواسته اینجا توی شهر سایوری زندگی کنیم..این شهر جایی که فامیل مادرت جد اندر جد توش رندگی میکردن...میدونم برات سختع ولی..
لبخند زدم:نه..من زندگی توی اینجارو دوس دارم..فضاش جالبه..
باید برم..
خداحافظی کردمو با دوچرخه به سمت دبیرستان راه افتادم.خیلی دیرم شده بود.
وارد مدرسه شدم..داشتم میدویدم تا سریع به کلاس اولمون برسم که یهو به یکی با شنل سیاه  برخورد کردم...یه پسر با چشمای آبی و موهای سیاه با یه لباس قرمز..تا نگاهش به نگام افتاد ترسید و سریع فرار کرد و آروم پشت سر هم میگفت:دختر..دختر!بعد همینطور که داشت میدوید به یه دختر با شنل سیاه برخورد کرد و یه جیغ کوچیک کشید بعد گفت:اسکا..اسکارلت؟بعد یهو جیغ بلندی کشید و فرار کرد..اون دخترم که ظاهرا اسمش اسکارلت بود کلی خندید و بعد یهو برگشت و به من نگاه کرد..یه لحظه احساس کردم رنگ چشماش قرمزه ..خیلی تعجب کردم...احتمالا ایناهم یکی از اون کارگرای عجیب و غریب بودن...تا به خودم اومدم دیدم هر دوی اونها غیب شدن و من وسط حیاط مدرسه ایستادم!
*****
لولا:که اینطور..چ عجیب!
آلیس:به اونا نمیاد کارگر باشن!
سرمو تکون دادمو گفتم:نه..اصلا بهشون نمیاد...اصلا...

****
پایان
انتظار نظر دارما:|




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 آبان 1396 03:16 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار