تبلیغات
رمان های من - رمان MY NEW WORLD قسمت 1 ّ

رمان MY NEW WORLD قسمت 1

پنجشنبه 29 تیر 1396 12:28 ق.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-ترسناک-خون آشامی-رومانتیک دنیای جدید من ??

اینم از قسمت اول
برید ادامه
یادتون نره نظرتون رو بگید
راستی من برای قسمت های مختلف آهنگای مختلفی رو انتخاب کردم که با اون حس بگیرید و داستانو بهتر بفهمید:)لینک دانلود بعضیاشونم آخر قسمت قرار میدم
راستی به متن آهنگ توجه نکنید فقط به آهنگ توجه کنید:|
آهنگ این پارت:stained از سلنا گومز برای دانلود آهنگ کلیک کن
-بیدار شو!بـــــــــــــــــــــیدار شووووو!
رویا و زندگی واقعی باهم مخلوط شده بودن..کدوم راسته؟کسی واقعا داره منو صدا میکنه؟
-بیدار شو!
سردم بود..توی کابوس هام حس میکردم از درون خالی ام ولی اون صدا..اون صدا هم جنس خواب هام نبود!اون صدا گرم بود..مثل دنیای واقعی.
-لولاا!بیدار میشی یا نه؟باید بری مدرسه!روز اولته نباید دیر کنی
مامانم!ناگهان همه ی تاریکی ها ناپدید شدن.کم کم نور صبحگاهی رو روی صورتم حس کردم..چشمامو باز کردم.
-بالاخره بیدار شدی!فکر کردم بیهوش شدی!برو لباساتو بپوش!روز اول دبیرستانته!
مثل همیشه ۵ دقیقه روی تختم مونده بودم و به کابوسم فکر میکردم.سرد و وحشتناک...دستام بسته بود و درد وحشتناکی توی گردنم حس میکردم!سعی کردم از سرم بیرونش کنم.از تخت اومدم پایین و لباسامو عوض کردم ..سرم گیج میرفت ولی هرجوری بود خط چشممو کشیدم.برای آخرین بار نگاهی به آینه کردم..و ناگهان قلبم ایستاد ،خودمو توی آینه ندیدم ..دستمو تکون دادم ولی هیچی توی آینه نشون نداد..چشمامو مالیدم ولی تغییری ندیدم..حس کردم کسی پشت سرم ایستاده و باد سردی به گونه هام خورد از ترس نتونستم تکون بخورم. صدایی توی گوشم گفت:تو مال مایی!
دوباره توی گوشم تکرار شد:
تو..مال مایی!
بالاخره تونستم تکون بخورم..گوشامو گرفتم و نشستم روی زمین .صدا بلند تر شد:
تو مال مایی!
یه آهنگو با ترس زمزمه کردم..
بلند تر:تو مال مایی!
قلبم داشت تند تند میزد..نه نه نه نه نه دوباره نه 
و مثل همیشه دردی توی گردنم احساس کردم که منو تا مرز مردن میبرد..درونم خالی شد..ترس مثل سوزن توی بدنم فرو میرفت و ...تاریکی.چشمام هیچیو ندیدن!دلم میخواست گریه کنم..با اینکه همیشه بعد از کابوس هام این اتفاق برام میافتاد ولی هر بار حس میکردم اون قدر ترس امکان نداره وجود داشته باشه و ...حس مردن.چشمامو باز کردم و دستامو دیدم..چند دقیقه همونجا موندم و بی صدا گریه کردم..قلبمو گرفتم و گریه کردم..حس میکردم تاریکی وجودم رو گرفته 
صدای مامانم از طبقه ی پایین اومد:آماده شدی لولا؟برای صبحانه چی میخوری؟
اشکامو پاک کردم..سعی کردم خودمو آروم کنم..دیگه توی این کار خبره شده بودم..با صدایی بلند و سرزنده گفتم:نیمــــــــــــرو!
صدای خنده ی مامانم اومد:چشــــــــــــم!
چشمامو پاک کردم..خط چشمم پحش شده بود!دوباره!لبخند تلخی زدمو دوباره خط چشم کشیدم.لباس ساده ی مشکی پوشیدم و لبخند مصنوعیمو به صورتم زدم و رفتم بیرون
-چه عجب خانم اومدن بیرون!راستی ..دخترم..امم..مطمئنی میخوای این لباسو برای روز اول مدرسه بپوشی؟تیپت که خیلی برات مهمه!سال اولته!
لبخندی زدم..توی دلم گفتم:خیلی وقته این چیزا برام مهم نیست!
ولی این حرفی بود که از دهنم دراومد:ساده و شیک!مامان جون این مد جدیده!صدام مال خودم بود ولی حرفام نه..حرفام ماله من نبود..نه بعد از کابوس هام!
یه لحظه دلم برای خودم سوخت..یه لحظه دلم خواست همه چیزو به مامانم بگم..دلم خواست گریه کنم و داد بزنمو بزنم زیر همه چی!ولی..یه چیزی جلومو گرفت..شاید گریه های یواشکی مامانم بعد مردن بابام بود..شایدم لبخندای مصنوعی ای که هر روز صبح میزد یا یه لقمه از غذایی که با عشق برام پخته بود..هرچی که بود نمیذاشت داد بزنمو گریه کنم چون یه چیزی ته دلم بهم میگفت که این طوری میشکنه!دوباره..دوباره و دوباره و دوباره..
بازم به مامانم لبخند زدم ..حتی برای خودمم مایه ی تعجبه که انقدر خوب لبخند میزنم اونم وقتی که برای لبخند زدن دلیلی ندارم:)
ناراحتم؟دیشب گریه کردم؟مثل تمام شب های قبلش؟مهم نیست!من باید همیشه همون دختر مهربون و شاد باشم..همونی که همه میخوان..من دیگه اون نیستم..من یه دختر ترسو ام که توهم میبینه..دختری که هرروزشو با ترس از کابوس هاش میگذرونه کابوس هایی که انقدر واقعی ان که حسشون میکنم ولی هیچوقت دردشون عادی نمیشه وهمینطور انقدر خیالی ان که ارزش حرف زدن درموردشون رو ندارن!
کیفمو برداشتمو لپ مامانمو بوسیدمو گفتم:میرم بترکونم!
مامانمم بلند خندید،خنده اش واقعی بود..لحظه ای خود قدیمی مو حس کردم همون دختر شاد و خونگرم همونی که همیشه به خودش میرسید!مامانم تنها کسی بود که میتونست کاری کنه اینجوری حس کنم..بعد از مدت ها لبخند واقعی ولی کوتاهی زدمو و از خونه زدم بیرون.
سریع به دبیرستان رسیدم.شهر کوچیک سایوری فقط دو دبستان ،یه دبیرستان و و یه کالج کوچیک داشت.دورتا دور شهررو جنگل پر کرده بود و شهر فضای خاصی داشت.بابام عاشق این شهر بود به هیمن دلیل اینجا موندیم!با اینکه شهرمون خیلی کوچیک بود ولی من با بچه های همسن خودم زیاد ارتباط نداشتم البته قبلا داشتم ولی از دوسال پیش دیگه با هیچکدومشون به اون صورت صمیمی نبودم.
وارد دبیرستان شدم و رفتم توی کلاس e موهای قهوه ایمو با کشی که توی کیفم بود بستم.روی صندلیم نشستم و سرمو گذاشتم روی میز..چشمامو روی هم گذاشتم...
نمیخواستم بخوابم نمیبایست میخوابیدم ولی خیلی خسته بودم
تپ قلبم آروم شد...
تاریکی 
نه دوباره نه!خوابم برد!نه!خدایا بستههه!
دستام بسته بود
نههه الان دوباره درد گردنم شروع میشه
-خوابی؟
...تاریکی ناپدید شد..چرا؟
اون صدای دخترونه دوباره گفت:احتمالا خوابی!
چشمامو باز کردم و با تعجب به اون دختر مو آبی قد بلند نگاه کردم..نمیدونم چرا با دیدنش احساس آرامش کردم.حس گرما.انگار میشناختمش
-پس خواب نیستی!خوشحالم!سلامم!!!
خیلی پرشور بود!منو یاد خود قبلیم مینداخت!
گفتم:امم..سلام!
باورم نمیشد..یعنی من الان جوابشو دادم؟
-من کریستالم!اسم تو چیه؟
-امم..من لولام.
وایسا ببینم..یعنی من با دهن خودم اسممو گفتم؟
اختیارم دست خودم نبود حرفا از دهنم سرازیر میشدن..تجربه ی عجیبی بود
-عالیه!میشه پیشت بشینم؟
-مطمئنی؟
-آره چرا نباشم؟
 با اینکه زیاد از خونه بیرون نمیرفتم شایعه هایی که درمورد خودم بودو شنیده بودم چیزایی مثل:اون دیوونه شده!اون یه جادوگره و خیلی چیزای بدتر!
نمیخوام باهاش حرف بزنم..نباید..
-تو جدیدی؟
دختر مو آبی سریعا گفت:آوره!ولی نسل در نسل خانواده ی مادریم اینجا زندگی میکردن!
عجب!
-آها!پس حتما شایعه هارو نمیدونی!
*آهنگ why از سابرینا کارپنرتر*برای دانلود کلیک کنید
-همون شایعه هایی رو میگی که میگن تویه گرگینه ی  ۸۰ ساله ای؟
-وای!اینیکی رو تا حالا نشنیده بودم!
گاردمو پایین آوردم..خیلی وقت بود اینکارو نکرده بودم ولی حس خوبی داشت گفت و گو با یه دوست!و بعد مدت ها میخوام کاری رو بکنم که بهم حس خوبی میده..که مرهمی روی زخمام میذاره
-شایعه های تو خیلی خیلی عجیبن!شاید درست باشن شایدم نباشن ولی برای من مهم نیست!
لبخند زدم
-چرا؟
کریستال گفت:چون وقتی وارد کلاس شدم تو تنها کسی بودی که حس خوبی بهم داد!
لبخند زدم یه لبخند واقعی:عجیبه!واسه منم همینطور بود!
یهو یه دختر زیبا وارد کلاس شدصبر کن ببینم!اون بوآست این جمله مدام توی ذهنم تکرار میشد!بوآ اینجاستت!.اون دخترو از بچگی میشناختم و خیلی صمیمی بودیم ولی ۴ سال پیش از این شهر اسباب کشی کرده بودن
-بوآ تویی؟
-لولا!تویی؟دلم خیلی برات تنگ شده بود بی شعورررر!
پشت سرش یه دختر چشم آبی و مو مشکی وارد شد..خیلی عضله ای بود نمیدونم چرا به اونم حس خیلی خوبی داشتم با اینکه تا حالا ندیده بودمش ازش خوشم میومد!
بوآ جلو اومد و سریعا منو بغل کرد..همون حس گرما و زنده بودن دوباره وارد بدنم شد..خیلی وقت بود انقدر حس زنده بودن نکرده بودمم..میخواستم گریه کنم!
اول مامانم بعد کریستال بعد بوآ و حتی این دختر جدیده!
با خودم فکر کردم حتما امسال بهترین سال تحصیلیم مشه..فکر کردم یکم آرامش خواهم داشت و میتونم دوست پیدا کنم و با اونها ماجراجویی کنم!
درمورد همه چی اشتباه میکردم به جز اینکه اونا قراره بهترین دوستام بشن و قراره بزرگترین ماجراجویی زندگیم باهاشون داشته باشم ولی توی این ماجراجویی خبری از آرامش نبود..و شایدهم...فقط شاید..این چیز خوبی بود!



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: رمان خون آشامی ? رمان ? وب رمانی ? رمان های زیبا ?
آخرین ویرایش: شنبه 31 تیر 1396 03:44 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار