تبلیغات
رمان های من - رمان کالج گرند قسمت 5 ّ

رمان کالج گرند قسمت 5

شنبه 24 تیر 1396 07:44 ب.ظ

نویسنده : perrie cris
ارسال شده در: رمان کمدی-رومانتیک کالج گرند ??

برید ادامه:)
روز مسابقات:
آلیس گفت:وای!اینجا چقدر شلوغه!!
همون موقع کریستال خواب آلود وارد سالن اصلی مسابقات شد و رفت نشست روی یه نیمکت و موبایلشو درآورد:
+کجایی؟دختره ی لوس؟
- باز چته کری؟خوابت میاد؟من توراهم
+ازکجا فهمیدی؟
- هروقت خوابت میاد مثل برج زهر مار میشی
کریستال با خودش فکر کرد:من؟من مثل برج زهر مار میشم؟هاه!چه مسخره..همینطور که داشت فکر میکرد جیکوب سریع اومد و کنارش نشست.کریستال نگاهی به جیکوب انداخت و با لحن عصبانی گقت:تو اینجا چیکار میکنی ها؟چرا اومدی پیش من نشستی.پاشو برو پسره ی لوس!
جیکوب که به اخلاق مهربون کریستال عادت کرده بود تعجب کردو گفت:چته؟ازدنده ی چپ بلند شدی؟
کریستال داد زد:چمه؟چرا انقدر خودمونی صحبت میکنی؟کی از دنده ی چپ بلند شده ؟من یا تو؟مسخره ی ...
لولا که تازه رسیده بود سریعا جیکوب رو از کریستال دور کرد.
جیکوب تعجب زده عربده کشید:باز این دوست خله تو چشه؟دیوونه شده؟؟میخواستم ازش بپرسم بوآکجاست ولی اعصابمو خورد کرد..بذار برم...
بوآ نزدیک اومد و گفت:اسم خودمو شنیدم؟
جیکوب یهو لحنش از این رو به اون رو شد:
+بلـــــــــــه!همه جا ذکر خیره شماست!
- آها!چه جالب!
بوآنیشخندی زد و به لولا نگاهی کرد:کریستال و آلیس کجان؟
جیکوب یه عربده کشید: اون جوجه رو ولش کن!وحشی شده!
لولا بلند و با لحن تهدید مانندی گفت:جرئت داری یه بار دیگه درموردش اونجوری بگو!
جیکوب خندید و گفت:هاه!اون جوجه و...
حرف جیکوب با دیدن کریستال نیمه تموم موند.کریستال با اخمی بزرگ نزدیک شد و گفت:سلاااا(خمیازه)مم.به همگی.شما خبر دارین چرا وقتی اولین مسابقه ساعت ۱۰ صبحه باید از ۷.۳۰ اینجا بااا(خمیازه)شیم؟
جیکوب که دهنش هنوز بازبود به سرفه کردن افاقه کرد و بوآنیشخند خیلی بزرگی زد و گفت:آقا جیکوب داشتید میگفتید..
جیکوب گفت:امم..والا به خاطر نمیارم
بوآ که شیطونیش گل کرده بود گفت:همم..یه چیزایی درمورد یه جوجه بود..!
جیکوب نمیدونست چیکار کنه اگه حرفی درمورد جوجه ی وحشی میزد جونش درخطر بود ولی اگه نمیزد آبروش جلوی دختر مورد علاقش میرفت.
جان از پشت سرجیکوب داد زد:انقدر بلند فکر نکن!صدات تا اینجا هم میاد!
بوآ و لولا زدن زیر خنده ولی کریستال سرشو گرفت و گفت:چرا همه دارن داد میزنن؟
آلیس و الکس هم از پشت کریستال یهو ظاهر شدن وآلیس گفت:چرا بدون ما جلسه را انداختید؟
الکس دستشو سفت زد روی شونه ی کریستال!
یهو همه نفساشونو حبس کردن!
کریستال چشماشو نیمه باز کرد و مثل یه جت دست الکس رو گرفتو پایین انداخت و گفت:به من دست نزن لطفا!خوشم نمیاد!
بوآ و لولا خنده شون گرفت و جیکوب و جان هم لبخند زدن!الکس هم تعجب کرد ولی چیزی نگفت
آلیس گفت:چ خبره؟الان باید بریم کجا؟
کریستال که کم کم داشت به حالت عادیش برمیگشت گفت:منم همینو میگم دیگه!
الکس گفت:هممم..اونجوری که عمو گفت ساعت ۸ صبح حضور غیاب میکنن و به اونایی که غایبن زنگ میزنن و بعدش سر ساعت ۱۰ اولین مسابقه شروع میشه و همینجوری سرساعت مسابقه ها شروع میشه:)
جیکوب گفت:واو!
جان گفت:من گرسنمه!
بوآگفت:گرسنته؟همین الان از خونت اومدی که:|خوب از سر راهت یه چیزی میخوردی!
+خوب حالا گرسنمه دیگه!دیشب داشتم تا ساعت ۱ شب تمرین شنا میکردم!
کریستال هم سرشو به نشانه ی تایید تکون داد
جیکوب که هنوز خیالش از خوب شدن اخلاق کریستال راحت نشده بود به اسمش صداش کرد:امم..کریستال..تو از کجا میدونی که تایید میکنی؟
کریستالم جواب داد:خوب منم داشتم تمرین میکرآآ(خمیازه)دم
آلیس یه ابروشو بالا انداخت:یکِ شب؟پس بگو چرا خابت میاد!
جان گفت:هه!یکِ شب؟ما حداقل ۴ .۵ شب خابیدیم!شایدم یکم دیرتر!
کریستال عربده کشید:جااان!
بوآ گفت:بله؟ما؟۴ شب؟؟خواب؟تو از کجا میدونی؟نکنه؟
کریستال گفت:جان!ای بابا چرا سوتفاهم میسازی پسره ی مزخرف!
کریستال نگاهی به جان که در حال نیشخند زدن بود کرد و با اخم ادامه داد:تل سانی که قرار بود با من تمرین کنه یهو زنگ زدو کنسل کرد درنتیجه مجبور شدم باید با جان تمرین کنم من و اون تا ساعت ۱ شب همش داشتیم شنا میکردیم بعد که میخواستیم بریم خونه یه احمقی دره محوطه ی استخر رو بسته بود وهر چی کردیم نتونستیم بازش کنیم!درنتیجه وقتی مامانم برا هزارمین بار بهم زنگ زد بهش گفتم گیر کردیم و اونا هم به مدیر زنگ زدن و با مدیر اومدن مدرسه!مدیر هرچی دنبال کلیداش گشت نتونست پیداشون کنه!در نتیجه مجبور شدن از طریق دوربینا ببینن کی آخرین بار از در رفته بیرون!بعد هرچی سعی کردن به اون یارو زنگ بزنن جواب نداد!درنتیجه زنگ زدیم آتشنشانی!
بوآ گفت:خب حق داری خوابت بیاد!
جان گفت:بلی!اینگونه ما ساعت ۴ ۵ خابیدیم!
لولا هم یکی زد تو شونه ی جان و گفت: آفتاب از کدوم ور دراومده تو شوخ طبع شدی؟
جان جواب داد:من همیشه شوخ طبع بودم!چشمای تاریک بین تو طاقت دیدن نداشت!
لولا گفت:اوه!اوه!روز به روز اعصاب خورد کن تر میشی!
جیکوب گفت:من یکی ک موافقم!
آلیس گفت:تو خودت دست کمی ازش نداری!ها!
الکس زد زیر خنده!
یهو صدای یه آقایی از بلندگو اومد:تمامی منتخبان به سالن مسابقات مراجعه کنید
جان و جیکوب و الکس و آلیس و لولا و بوآ و کریستال همگی باهم به سمت سالن حرکت کردن.بعد از حضور و غیاب دوباره جان شروع کرد:
من هنوزم گرسنمه!!
جیکوبم گفت:عجبا!منم گرسنمه.
کریستال گفت:بیاین غذا سفارش بدیم!
الکس گفت:کریستال از تو یکی دیگه انتظار نداشتم!ساعت ۸:۳۰ صبحه!
کریستال گفت:من هیچ وقت دست رد به غذا نمیزنم!لولا میدونه!
لولا سرشو به نشانه ی تایید تکون داد!بعد ادامه داد:منم گرسنم شده!
آلیس گفت:خب به فرض که بخوایم غذا بخریم!کدوم غذافروشی ای برامون غذا میاره؟این وقت صبح؟
لولا لبخند بزرگی زد و گفت:من یه فست فودی محشر میشناسم بیست و جهار ساعته بازن!بعد تلفنشو درآورد و به فست فودی آبی زنگ زد!
+الو!سلام!بله میخواستم سفارش بدم!بله میدونم ساعت ۸:۳۰ صبحه!یه چیز برگر برا کری،یه همبرگرم برا من بعد با سر به بقیه اشاره کرد تا سفارششون رو بگن:
جیکی گفت:من مرغ سوخاری سه تیکه میخوام
جانم گفت:یه پیتزا مرغ و قارچ
الکس:همبرگر گیاهی!
آلیس:سالاد و سیب زمینی سرخ کرده!
بوآ:منم برگر میخورم!
لولا ادامه داد:اممم..الان شیفت کیه؟لئونارد؟عالیه!خودشو بفرستید!بله آدرس :مجتمع س...
بوآگفت:آلیس..سالاد؟حالا چرا سالاد؟
آلیسم گفت:من ساعت۱۱ مسابقه دارم!نباید پر باشم.بعد ادامه داد:راستی لولا!کدوم فست فودی الان بازه و سفارش میگیره؟؟
لولا که تلفنش تموم شده بود گفت:فست فودی آبی!بهترین فست فودی غرب شهر با بهترین کارکنان!
کریستال تند تند دست زد و لولا تعظیم کرد!
جیکوب زیر لب گفت:دخترا همشون دیوونن!البته..شاید به جز بوآ!بهش نمیخوره دیوونه باشه!
بوآکه نزدیک جیکوب وایساده بود زیر لبی خندید!
لولا و بوآ و آلیس هم رفتن پای گوشیاشون و جیکوب هم رفت یکم بدوه!
کریستال از الکس پرسید:خب تا حالا چه اختراعاتی کردی؟من از اختراع کردن خوشم میاد!باحاله!
تا کریستال اینو گفت جان و آلیس گفتن :نههه!جان زیر لب گفت:کریستال قبر خودتو کندی!
کریستال گفت:چرا..؟
یهو یه برق عجیب ترسناکی توی چشم های الکس دیده شد و دست کریستال و کشید و گفت:به اون ها توجه نکن!بیا از اولین اختراعم برات بگم!اولین اختراعمو زمانی ساختم که...
نیم ساعت بعد برای کریستال مثل یک سال گذشت!
ووقتی این یه سال طولانی تموم شد که لئوناردو با غذاها وارد سالن اصلی شد و داد زد:خانم لولا؟کریستال کجایید؟غذاتون اومدد!
همه منتخبا با تعجب به هم نگاه کردنو با خودشون گفتن کدوم اسکلی الان غذا سفارش میده ولی کریستال سریع به سمت لئونارد رفت و گفت:لئو!سلام!چطر مطوری؟
+سلام کری!خیلی وقته نیومدید رستورانااا!
- کلش دوروزه نیومدیم!بیا تو هم باما غذا بخور!
- میدونم!حتما!اتفاقا چون شنیدم لولا خانم سفارش داده برا خودمم همبرگر آوردم:)
لئونارد و کریستال با هم رفتن پیش بقیه..جیکوب هم که از دویدن دور محوطه خسته شده بود،اومد و گفت:جوجه!غذاهامونو آوردن؟
لئونارد گفت:جوجه؟؟
کریستال دستشو تکون تکون دادو گفت:منو میگه!
لئونارد با تعجب به کریستال گفت:تو؟تو که از همه ی دخترای دروبرت قد بلند تری!
جیکوب گفت:مگه به قده؟به عقله جانم!به عقل
کریستالم نگاهی کرد و گفت:آینه؟منم میخوام!
جیکوب گیج گفت:آینه؟آینه کجا بود خنگولی!
کریستال با بدجنسی گفت:همم..آخه دیدم داری درمود خودت حرف میزنی گفتم شاید آینه دیدی داری درمورد عقل خودت شعر میگی!
جیکوب:هرهرهر!خندیدم!
کری:زندگیت چه آسونه!به چیزایی که نباید بخندی هم میخندی!اصن مشکلی تو زندگیت داری؟
جیکی:میزنم داغونت میکنما!
کری:میتونی سعیتو بکنی!
لولا:ههه..هه..بچه ها بسته دیگه!
جیکوب با داد گفت:تو دخالت نکن!
کریستال بلند تر دادزد :اگه جرئت داری یه بار دیگه صداتو روش بلند کن تا از وسطت دوتیکت کنم!پسره ی غد مزخرف!اگه به داده که منم بلدم داد بزنم!
جیکی:توهم داری دخالت میکنی!بیچارت میکنما!
لولا:غلط میکنی!
یهو آلیس یکی زد تو سر جیکوب و گفت:بسه دیگه!
جیکوب گفت:آخه..
بوآهم گفت:جیکوب دیگه از حد گذروندی!
جیکوب یهو انگار ناراحت شد و گفت:خب...ببخشید جوجه!نمیخواستم ناراحتت کنم!
کری:منم نمیخواستم ناراحتت کنم
لئونارد که درحال خوردن پفکلی بود(نمیدونم ازکجا آورد دیگه:|) گفت:من میخواستم دوتاتون همو ناکار کنید!بابا!تازه اولش بود!
لولا هم یه نگاه بدجور به لئونارد انداخت و گفت:لئو؟واقعا ک!
لئونارد جواب داد:شوخی بود!شوخی!بعد ادامه داد:بگذریم!وقتی فهمیدم یکی این وقت صبح غذا سفارش داده فهمیدم حتما کری و لولا خانمن!
الکس نگاه مشکوکی به لئونارد انداخت و گفت:برای چی به کریستال میگی کری ولی به لولا میگی لولا خانوم؟
لئونارد یکمکی سرخ شد و گفت:خب..امم..!کری مثل دوستمه!
لولا یه ابروشو بالا انداختو گفت:یعنی من دوستت نیستم؟
دهن لئونارد باز شد و گفت:نه..آخه.آ..امم..میدونی..چیزه..آمم
بوآ خندید و دستشو روی شونه ی لئونارد گذاشت و گفت:نمیخواد بیشتر از این بگی فکر کنم همه فهمیدن!
بعد که با نگاه های متعجب لولا،الکس،کریستال،آلیس،جان و جیکوب مواجه شد سرفه ای کرد و ادامه داد:خوب شاید همه هم نفهمیده باشن!بعد خندید و گفت:من بوآم!
لئونارد بعد از اینکه با همه آشنا شد غذاهارو از توی کیفش درآورد و گفت:حالا کجا بخوریم؟
جیکوب به وسط زمین چمن جایی که منتخبان تکواندو داشتن تمرین میکردن اشاره کرد و نیشخند زد!
کریستال گفت:فکر نکنم اونجا جایه مناسبی باشه ها!آخه میدونی دارن تمرین میکنن بیچاره ها!بعد ذوق زده ادامه داد:شعر گفتم!!ببینید گفتم:فکر نکنم اونجا جایه مناسبی باشه ها!آخه میدونی دارن تمرین میکنن بیچاره ها!
بعد خندید و تند برای خودش دست زد!
جان و لولا هم آروم خندیدن ولی جیکوب نگاه وحشتناکی به کریستال انداخت و گفت:جوجه!میدونستی یه جایی هست به اسم تیمارستان!باور کن اونجا درمونت میکنن!اصلا میدونی چیه؟خودم پول درمونتو میدم!
کریستال هم محلش نذاشت و گفت:خب بچه ها دیگه جایه بهتری از اون زمین چمن پیدا نمیشه پس به سوی زمین چمن!بقیه ی منتخبان خیلی بدجور نگاهشون میکردن یکی از منتخبان تکواندو گفت:شرط میبندم،همه شون میبازن!احمقا آخه الان وقت غذا خوردنه؟؟اونم فست فود؟بعد با دوستاش خندیدن.جان تنها کسی بود که صداشونو شنیده بود و نمیخواست به بقیه بگه در نتیجه موقعی که میخواست از کنار تکواندو کار پسری که قدش حدود ۱۱ سانت از اون کوتاه تر بود و اونارو مسخره کرده بود،رد بشه تنه ی محکمی بهش زد!بعد وقتی اون پسره افتاد زمین گفت:ببخشید!انقدر کوچولو بودی ندیدمت!بعد نیشخندی زدو به راهش  ادامه داد و وانمود کرد ،فوش ها و تهدید های اون تکواندوکار پسر رو نشنیده!
بعد از نیم ساعت همه غذاهاشونو خورده بودن و روی زیراندازی که لئو آورده بود دراز کشیده بودن!
لولا گفت:بچه ها!ما دیوونه ایم!من نیم ساعت دیگه مسابقه دارم!پاشین بریم بدویم!
الکس گفت:من دیگه سنگین شدم نمیام!
کری گفت:ول کن لولا!
لولا گفت:نه!باید بریم راه بریم و بعد به زور کری رو بلند کرد و دوتایی رفتن راه برن!
لئونارد هم میخواست مثل دم پشت سرشون راه بیفته که جان دستشو گذاشت رو شونش و گفت:چطور رییست اجازه داده بیای باما غذا بخوری؟؟؟
لئونارد لبخند شیرینی زد و گفت:اون فست فودی رو بابام خریده!من تفریحی اونجا کار میکنم!درحقیقت بابام داره حقوقمو بهم میده!
بوآبا تعجب گفت:اگه اینجوریه چرا شیفت صبحو گرفتی؟من فکر کردم رییست به زور شیفت صبحو بهت داده!
لئونارد گفت:خب شیفت های همه ی کارکنا چرخشیه و منم خواستم که شیفتم چرخشی باشه!معمولا بعد از ظهر ها شیفت میگیرم تا...
لئونارد حرفشو ادامه نداد.آلیس که نصف سالادش هنوز مونده بود گفت:تا؟بقیش چی شد؟
لئونارد دوروبرش و نگاه کرد و من من کنان گفت:خب..امم..بعد ار ظهرها خیلی فضای بهتری داره و سرمون شلوغ تره و بیشتر موقع ها لولا خانم میادو..
بوآخندید.جیکوب گفت:برای چی میخندی؟
بوآ:واقعا نمیدونی غول تشن؟بعد دوباره خندید!
جیکی گفت:هی میگم با اینا نپر!رومخت اثر گذاشته!کری و لولا دیوونت کردن!غول تشن؟من؟
آلیس چپ چپ به جیکوب نگاه کرد و از الکس پرسید:منم اندازه ی جیکوب خنگم به نظر تو؟آخه جیکوب خیلی خنگ به نظر میاد  همه میگن شما دوتا خیلی شبیهید!
الکس گفت:خنگ؟تو؟داری مسخره میکنی دیگه؟
آلیس هم خندید و گفت:خدارو شکر
دوباره همه رفتن پای موبایلاشون:
در اینستا:
*الکس یه عکس از محوطه گرفت که خیلی اتفاقی(؛))آلیس هم توش افتاده بود
*الکس زیر پست نوشت:یه روز عالی بادوستای عالی!بعد هم آلیس رو توی اون عکس تگ کرد
*آلیس عکسو دید و لبخند زد و برای الکس کامنت گذاشت:پیکنیک که نیومدیم
اومدیم مسابقه بدیم و بعد عکس رو لایک کرد
*جیکوب داشت دور میخورد که عکس الکس و دید.کامنت گذاشت:هوی!چرا منو تگ نکردی؟حالا که اینجوره...
*جیکوب یه عکس از بوآ که سرش توی گوشیش بود پست کرد و بوآرو تگ کرد بعد زیرش نوشت:یه روز عالی با دوستای عالی!!!
*بوآ عکسو دید  لایکش کرد.بعد برای جیکوب کامنت گذاشت:دور بعد که میخواستی عکس بگیری بگو منم به دوربین نگاه گنم!
*الکس عکس جیکوبو دید و کامنت گذاشت:تقلب کار!!!
لولا همینطور که داشت میدوید گوشیشو درآورد و گفت: عجب!پسرای لوس!عکس میگیرن مارو تگ نمیکنن ها؟
بعد گفت:کری بیا عکس بگیریم.کری که داشت نفس نفس میزد گفت:باش
*لولا یه سلفی از خودشو کری پست کرد و کریستالو تگ کرد و زیرش نوشت:با کری جونم توروز مسابقات
*جان عکس لولا رو دید و لایکش کرد بعد سریع لایکشو برداشت!بعد زیرش کامنت گذاشت:برگردید دیگه!الان مسابقات نقاشی شروع میشه:|
*لولا ریپلای کرد:اوکی اومدیم!که آنلایک میکنی بچه پررو. 
لولا و کریستال برگشتند و لئونارد با خوشحالی گفت:بچه ها!اومدین بیاین یه عکس دسته جمعی بندازیم!
جیکوب گفت:باشه من یکی که موافقم!
بوآ:منم!الانه که مسابقات شروع بشه
کریستال:ایول!
آلیس:بیاین سریع باشیم من سلفی میگیرم!
الکس:من حرفی ندارم
لولا:باشه!
جان:نه!نمیخام!
کریستال گفت:حق انتخابی نداری و رفت نشست پیشش و دست لولا رو هم کشید و لولارو هم با خودش برد جیکی و آلیس و بوآ و الکس هم خودشونو کنار جان،جا دادن!
لئونارد هم جلوشون نشست و دوربین رو به حالت سلفی درآورد و گفت:آماده اید
جان گفت:نه!برید اونور!
لولا:شششش ساکت باش!
لئو:یک
جیکوب:آلیس جان یکم برو اونرتر دستت توی دهنمه!
لئو:دو
جان دهنشو باز کرد تا یه چیزی بگه و کریستالم عطسش گرفت،جیکوب دست آلیس رو گرفت تا جا به جاش کنه و دست آلیس خورد تو سر بوآ!بوآدستشو برد بالا تا سرش رو مالش بده که دستش خورد توی صورت الکس و یه صدای بدجور اومد لولا نگاهی به الکس کرد و خندش گرفت لئو که عکسو زده بود رو تایمر سه ثانیه برگشت تا ببینه چی شده!
چلیک!
تایمر ۳ ثانیه تموم شد و عکس گرفته شد!توی عکس همه بد افتاده بودن!
وقتی لئو عکسو نشون بچه ها داد اول همه توی شُک بودن بعد کریستال زد زیر خنده و بقیه هم خندیدن حتی جان!
یهو یه صدایی از بلندگو اومد:منتخبان نقاشی به سمت سالن نقاشی حرکت کنید و اسمتون رو بدید و شماره بگیرید و بعد برید روی صندلی ای که شماره تون روش نوشته شده!
کریستال دست لولا رو گرفت و باهم به سمت سالن نقاشی حرکت کردن.بوآ و آلیس هم پشت سرشون راه افتادن و الکس هم سریعا دنبال آلیس راه افتاد
جیکوب از جان پرسید:مجبوریم دنبالشون بریم؟
جان هم شانه بالا انداختو دنبال الکس راه افتاد
*********************************
تموم شد!
نظرتون چی بود در مورد این قسمت؟
میخوام این داستانو ادامه بدم ولی شاید یه داستان دیگه همزمان با اینم ادامه بدم:)
میدونم کوتاه بود:)قسمتای بعدی بلند ترن!یادتون نره نظرتونو بگید!





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 مرداد 1396 04:04 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار