تبلیغات
رمان های من - SHUT UP NOW -فورا خفه شو! قسمت 2 ّ

SHUT UP NOW -فورا خفه شو! قسمت 2

دوشنبه 19 تیر 1396 09:18 ب.ظ

نویسنده : Bℓαcк ωι∂σω
ارسال شده در: رمان خون آشامی-ترسناک-رومانتیک فورا خفه شو! ??


http://uupload.ir/files/4wcu_untitled-1.png


های گآیز :|

برید ادامه این قسمت زیاده :))))

در ضمن یه چیزی:

من میدونم now میشه حالا انگلیسی من فوله من به عنوان مترجم فیلم ها کار میکنم :/

ولی now رو میشه معنیش رو تغییر داد now هرجا معنی now نمیده در ضمن
Immediately  معنی فورا

نمیده ضمنا میده :| هیچ وقت به مترجم متن اطمینان نکنید:| تو کارای منم دخالت نکنید :/



-خب این الان چیه انداختی جلوم؟

-آه...ملانی!خب معلومه ... مدارکی که جمع کردم!کلی براشون زحمت کشیدم ! میدونی با یه خرس تو یه جا
خوابیدن یعنی چی؟

-نه...نمیخوامم بدونم!خب این آشغال پر خور کیه؟

-نمیدونم!فقط

-احمق...نمیدونی؟مگه نگفتی که ... تو یه احمقی!

-بزار حرفمو ادامه بدم!این قاتل ، اسم های متفاوتی داره! بر اساس حروف الفبا قاتلاشو میکشه! ولی تازگیا

این قانون رو کنار گذاشته بعد از حرف ک پرید روی ر !هردو دوست بودن!من چیزی پیدا نکردم جز اتاق کارش

و کمد لباسای زنونه قرن 19 که خیلی هم خوشگل بودن ! یه چندتاییشونو تنم کردم ! خیلی شیک بودن!

کلاه های پر دار و کفش های جیر،لباس های پف پفی آه! یه سریاشونو آوردم!

-تو یه احمقی!

-اسم اینا چی بوده ؟ پلیس ها هنوزم دنبالشن؟اونا تو پر و پا میپیچن!

-کاترین سانچز،رزا هارتنر!

-احمق ها!

-خب ... این هم دو تا از اسم هاش که گیر آوردم،خانواده های هردو خیلی ناراحت بودن،راستش اول رزا

هارتنر مرده ، بعدش هم این یکی! اونا فکر میکردن رزا رو یه ولگرد کشته ولی بعد از مرگ کاترین و گزارش

خانوادش فهمیدم کار همون یارو هستش!

-و؟

-و اینکه اینجا با اسم ادوارد مایر وارد شده،توی لندن با اسم ویلیام وارد شده، از فامیلیش چیزی تحقیق

نکردم،این مرتیکه حتما یه پیر خرفته ، چون دخترای جوونو میدزده ! در ضمن نیازی به فامیلیش نیست

اون چندتا اسم و فامیلی داره!

-حق باتوئه ... احمق!

-اووممم ... انقد به من نگو احمق دیگه!

-تنهام بزار ... جوکر و راب رو صدا کن ...!

-اوه!...چرا اون فکر میکنه من نوکرشم؟

-خودتم بیا!...

-اوه...همیـــن الان صداشون میکنم!

سرم درد میکنه ، اینا کار کیه؟تو کی هستی؟ یه هیولا؟ چرا این کارو میکنی؟ولی یجورایی آشنایی!من

تورو میشناسم!یه حس بهم میگه... پیدات میکنم و تبدیلت میکنم به یه عروسک کوکی!مثل خودت!

بعد هر روز روت...

-جوکـر!بس کن بیاتو!تو خیلی مغروری..من میدونم ...بیا!اووو ... تو که دلت نمیخواد...دل منو بشکنی؟

-جــــــــــــــــوکر!

-هان؟

-یبار صدات کردم!بیا!...راب کجاست؟

-گفت:برو به اون دختره بگو هرکی با من کار داره بیاد تو اتاقم!

-دیگه شورششو در آورده!

خیلی خستم،اونقدر عصبانی هستم که میتونم کل این خونه رو با خاک یکسان کنم،حق ندارم خون کسیو

بخورم،این خیلی افتضاحه،باید صبر کنم تا وقتی که مجمع خون داران خون های مرده های تازه رو بیرون بده

اونا هم بدرد نمیخورن ، لخته لخته،خیلی کم پیش میاد این خونها تازه باشن...از یه طرف هم راب،اون منو

اذیت میکنه کسی که اصلا دوست ندارم اذیتم کنه اونه،راب خیلی سنگدله،به حرفام گوش میده ولی

بعدش با پوزخند جوابمو میده این دردناکه ...هی!

-راب میشه فقط یبار به حرفم گوش کنی؟

-با تمام احترامی که نسبت بهت دارم باید بهت بگم نـــــــه!کارم داری؟

-موجود مغرور،بد اخلاق و گند دماغ!

-دوست ندارم حرفمو تکرار کنم ولی خب...کارم داری؟

-لعنت بهت...این یارو ... ادوارد یا ویلیام دوبارو دو نفروکشت!

-میتونی بگی قیافش چطور بوده؟

-آمم...نه...مریلین؟

-خب من گذارشا رو گشتم ... قتل هارتنر شاهدی نداشته و قتل سانچز ... مثل اینکه حافظشونو

پاک کرده!ولی صد درصد کار یه پیرمرده پرخوره!من مطمئنم ، این پیرمردای خون آشام نمیتونن

خودشونو کنترل کنن و دخترای جوون سوژه شونه ، خودشونم اگه این کارو نکن تبدیل به ...

-مجنون خون میشن!

-درسته ملی!

-صد بار نگفتم منو اینجوری صدا نزن؟

-اووو ببخشید!لطفا اونجوری اخم نکن!

-خب همین؟من میرم فعلا!

-جوکر...تو چقد بی تفاوتی!

-مریلین...بس کن ... میخواد بره خب بره،راستی ملی خون اشامی به اسم ادوارد مایر نمیشناسی؟

-احمق...عقلشو از دست نداده که...با اون اسم خودش شکار نمیکنه!

-تیکه کلام خوبیه ولی دیگه به کار نبرش!

-هر چقدر دلم بخواد میگم! احمق!

از چادر زدم بیرون ، اون منو تحقیر کرد،چی فکر کرده؟پسره ی روانی و مغرور،چرا چند لحظه نمیتونم برای

خودم باشم؟چرا؟

--------------------------

-آه الیزه...چطور میتونم فراموشت کنم؟اون چشمای آبیت هرگز فراموش نمیشن!

صدای یک نفرو میشنوم ولی حس میکنم هیچ کاری نمیتونم کنم ...مثل عروسک خیمه شب بازی،انگار از

بیرون خالیم ... این صدای اون ادوارد لعنتیه!یعنی هنوز نمردم؟میخواد چجوری منو بکشه؟امیدوارم زجر آور

نباشه...سریع باشه ... آه...من دوست داشتم!سر درد عجیبی دارم ... انگار دارم میمیرم...حالا فقط میشنوم

دیگه قدرت فکر کردن هم ندارم ...یکی دیگه جای من داره فکر میکنه!

-من کجام ادو؟

-الیزه!بالاخره برگشتی بالاخره زنده شدی !

-ادو خل شدی؟مگه من مرده بودم؟...مرده بودم؟

-الیزه!بهتر به اینا فکر نکنی مهم اینه که تو اینجایی!

-ادو تا نگی جایی نمیریم!

-الیزه...بر عکس اون دختر تو خیلی کله شقی!

-ادو راجب کی حرف میزنی؟هی چرا لباس تمیز تن من نکردی؟

-الیزه...چطوره خودت انتخاب کنی؟

-آره خیلی بهتره...هی چشماتو ببند کدوم خری از این چیزا تنش میکنه؟

-الیزه...اون شلوارکه ... دیگه کسی الان از اون لباسا و شکم بندا نمیپوشه ...

-ادو...حرفتو پس بگیر!

-تو همون الیزه ی منی!

-ادو سرم درد...چرا منو نکشتی؟

-آه...زیبای خفته کاترین!بالاخره پاشدی؟

-چرا نکشتیم؟

- مگه گوش نمیکردی؟الیزه فقط توی بدن تو زنده مونده!

-پس هدفت همین بود...چرا؟

-چون اونو بیشتر از هرکسی توی زندگیم دوست دارم!

-اما...چرا این همه دختر؟اگه از اول بهم میگفتی ... خودمو آماده ی اینکار میکردم!

-نه نمیکردی...بعد پلیسا خبر دار میشدن و بعدش خون خواه ها!

-چرت و پرت نگو  ادو ... منظورم ادوارده!اگه اینقدر این دختر برات عزیز بود ... من قبول میکردم!

-باور نمیکنم...

-آخ...ادو سرم ... قرار بود چیکار کنیم؟

-قرار بود بری لباستو عوض کنی!و اتاقتو ببینی!

-آممم...اره...یه لحظه حس کردم تو خلاء فرو رفتم!

-اصلا از این فکرا نکن ... حالا برو!

اونا حرف میزنن...درک حرفاشون سخته...چون انگار سخت میتونم فکر کنم!یه چیزی روی سر حس کردم

جسم سرد....این مثل بوسیدن میمونه!آره! احتمالا ادو...ادوارد سرشو بوسید در واقع سر من!حالا دارم راه

میرم...آروم...سرد...مثل یه عروسک ... چشمام ... نمیتونم پلک بزنم...ادوارد چجوری اونو توی بدن من قرار

داد؟اون مرده...ایندفعه که تونستم ارتباط برقرار کنم میپرسم!




دیدگاه ها : حـــرف
آخرین ویرایش: شنبه 24 تیر 1396 06:17 ب.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30

هدایت به بالای صفحه

اسکرول بار